جوب در آسمان

خیس نشوید!

جوب در آسمان

خیس نشوید!

جوب در آسمان ...پس چه خیال کردی ؟! به خیالت مینویسم آسمان در چشم های تو ...آه مامانم اینا! از این عاشقانه های شیت شده!
یا حتی نه"آسمان در جوب " آخر وقتی به آن خوبی میشود آسمان را دید چه کاری است که به جوب نگاهی کنی برای دیدنش
اما گاهی باید جوب را در آسمان دید گاهی...باید...

کانال این وبلاگ هم راه اندازی شده :
https://t.me/kennelatsky

آخرین مطالب
پیام های کوتاه
پربیننده ترین مطالب
  • ۲۶ دی ۹۴ ، ۲۲:۵۷
    دور
  • ۰۷ بهمن ۹۴ ، ۲۳:۵۹
    .
آخرین نظرات
  • ۴ بهمن ۹۶، ۱۰:۲۷ - parsay
    mamnoon
  • ۱۸ خرداد ۹۶، ۱۳:۴۰ - چ‍[نا] گوارا
    به وفور.
پیوندهای روزانه

۷ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «عشق» ثبت شده است


پیش از این که نگار من شوی

تاریخ را با تقویم های بی شمار می سنجیدند

هندیان برای خود تقویمی داشتند

و چینیان بر این منوال قدم بر می داشتند

ایرانیان را آیین و رسمی بود

و مصریان از ماه و ستارگان کمک می خواستند

آن دم که تو نگار من شدی

تاریخ دیگر گونه شد

و تقویمی نو به میان آمد

از آن پس

همه ی مردمان این گونه سخن می گویند:

«هزاره ی اول پیش از چشمانش

و سده ی دهم بعد از چشمانش...»

#نزار_قبانی


محمد
۲۹ اسفند ۹۶ ، ۲۱:۱۹ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰ نظر
هر وقت حرف زیاد دارم معمولا هیچ نمیگویم. این را قبلا لابه لای این وبلاگ هم گفته بودم به گمانم. در باره ی چاپ ره ش امیرخانی هم همینطور شد در پست قبل.
اما این حکما فرق میکند!حرف از امیرخانی حجمش آنقدر هست که در فراغت هم نتوانم منظمشان کنم چه برسد به این دو روز های فاصله ی این امتحان تا آن پروژه و این پروژه تا آن امتحان اما همانقدر که سخت تر هست مهم تر هم هست ناسلامتی با امیرخانی کتاب خوان شده ایم و باید یک کاریش کرد بالاخره ،گیرم که ز عشق ناتمام ما جمال یار مستغنی است  باید نوشت باید بُهت دل را خالی کرد و از ایهام درآمد گرچه به قدر نمی از دریا بالاخره باید خیسی را نشان داد...گیرم 11:50 مهلت تحویل پروژه با تاخیر باشد! خب باشد! تهش نمیدهیم و میشود مثل آن ریاضی یکی که سر خواندن بیوتن افتادیم و صفر افتادنمان ترم اولی باز شد! معلوم است سه شب متوالی منتهی به امتحان پایان ترم ساعت 12 بیدار بمانی درس بخونی و ساعت 3 به خودت بیایی درحالی که داری زار میزنی برای ارمیا و غربتش. برای خودت و دلتنگ برای آسمانی که دیگر نمیبینیش ...معلوم است میفتی!.دفعه اولم که نبود که با کتاب هایش زار میزدم! دفعه قبل من او بود . سال سوم دبیرستان .کتاب را تا نفس عاشق غسل نکرده و دل آدمی زاد مثل انار است و باید چلاندشـ ... خوانده بودم که مادرِعزیز تر از جانم کتاب ر از من گرفت و گفت بشین درست را بخوان و برای اینها وقت هست و الخ...بگذریم ...بگذارید اعتراف کنم که آنقدری برای پیدا کردن نسخه الکترونیکی کتاب در اینترنت وقت گذراندم که میشد در ش باقی کتاب را خواند!و هر چه می جستم تشنگی می یافتم هنور فیدیبو واین چیز ها نبودند.اما هنوز در عجبم چه طور نرفتم ته قصه را در بیاورم و این خمار 4 5 ماهه را تحمل کردم. بقیه ی کتاب در مسافرت سه روزه ی عید آن سال به دستم رسید مسافرت منزل فامیل بودیم که شب دیروقت با صغرا کبرای کریم در قزوین قهقه میزدم و توجه جمعی که در آستانه خواب بودند را به خودم جلب کردم و اظهار داشتم که شما راحت باشید {کتاب می خوانم} و بعد چند صفحه بعد آرام با یتیمی مریم بغضم میکردم.
این شرح مطول خواهد شد و دِین آقا رضا امیر خانی از گردن ما برداشته نخواهد شد.بابت همه لحظاتی که کتاب هایشان زمان کلاس های بی خاصیت دانشگاه ما را زنده کردند .بابت تمام تحلیل هایی که ذهنم را به عمیق تر دیدن و پیش بینی کردن عادت داد.بابت سوال هایی که در ذهنم جان داد.بابت حس نزدیکی و محبت که هنگام دیدن هر جوان مرد افغانی در تمام وجودم منتشر میشود.بابت چیزا هایی که نمیشود گفت و تک تک چیزایی که میشد بگویم و نگفتم.به شما دین دارم. دمت بابت همه آثارت گرم آقا رضا.اجرت با خودش.همین
یاعلی@
پ.ن.1:مطلب سروته نداشت؟خب گفتم که منظم کردن تاثیرات و خاطره های ما از کتاب های امیرخانی به این سادگی ممکن نیست.حالا باقی اش باشد برای فرصتی دیگر همین ها از دل برامد بقیه هر وقت آمد برروی چشم!
پ.ن.2:و حالم زمان معرفی کتاب جدیدش چه میتواند باشد جز حال خماری که در آستانه رسیدن  به می ناب است؟
پ.ن.3. این مطلب رمانتیک نیست حاق حقیقت من است!آنطور که می اندیشم!
پ.ن.4:این را که نوشتم یاد مطالب منتشر نشده قدیمی ام در باره امیرخانی و کتاب هایش افتادم شاید اون ها رو به زودی منتشر کردم.
بنابر این برای این تیتر شماره زدم 
#1
پ.ن. نامربوط: اگر کسی نرخ پست در بازه زمانی من را بررسی کند به راحتی میفهمد چه زمانی امتحان وکار های بیشتری داشتم ؛روز هایی که بیشتر پست میگذارم 
😑🤦🏻‍♂️

محمد
۲۴ دی ۹۶ ، ۲۲:۱۹ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰ نظر
لابد شده شما هم کسی را از دور ببینید و فکر کنید آشنایی یا محبوبی است* و مسیری طولانی به دنبالش بروید... و در راه فکر کنید وقتی روبه رویش قرار رفتید یا به او رسیدید چه بگویید ، چگونه صحبت را آغاز کنید؟اصلا رویتان میشود سر صحبت راباز کنیدیا نه؟نکند در لحظه رو یا رویی شرم غلبه کند و نتوانی لب به سخن باز کنی!بااشک حلقه زده در چشم در لحظه گره خوردن نگاه هایتان چه میکنید؟امااین هابماند...اصلا می شناسدتان یا...نه! خدا نکند نشناسد :( ...و شما مجبور شده تا دست به دامن خاطرات شوید برای اثبات آشنایی...(هنگامی که او برای شما روشنی بخش خاطرات و گذشته است مجبور شوید برای روشن کردن شخصیت خودتان برایش از خاطرات بی مقدار**مایه بگذارید)...بگذریم...
مدتی در راه بوده اید و گاه دوان دوان و گاهی آهسته  و آرام به دنبالش رفته اید و منتظر پیچ یا موقعیتی مناسب برای رویا رویی با این محبوب یا آشنا هستید دل دردلتان نیست
 ...تا اینکه ناگهان در هنگام رویارویی در آن لحظه ی با شکوه می فهمید اشتباه گرفته اید ...شما خطا کرده اید و مدتی به دنبال آدم اشتباهی رفته اید .
زمانی گذشته است...
و راهی رفته اید و از راهتان دور شده اید برای یک اشتباه... و بیهوده ذهن تان و دلتان را با فکر و ذکرش***مشغول کرده اید و لرزانده اید ... و حال می فهمید همه این ها بیهوده بوده و چه بسا همه این اشتباه ها باعث دور شدن شما از مسیر آشنا و محبوب تان شده باشد... و اگر اندک توفیقی بر دیدنش داشته اید همه از دست شده باشد...اگر این روند اشتباه بالا را زیاد تکرار  کنید بعید نیست دیگر خسته شوید ...بخش استقرای عقلتان بر احتمال های دلتان بچربد ... و با دیدن شبیهی به او (که نمیدانید اوست یا باز اشتباه شده مانند nبار گذشته!)...گوشه ای که بتوانید مسیر رفتنش را تا محو شدن از دیدگانتان دنبال کنید نشسته و آرام با خود بگویید...
" از دنبال کردن های اشتباهی خسته شدم ...یارا..." ****

توضیحات:
*میزان این اشتباه و قوی بودن این حس آشنا پنداری بیگانه ها نسبت مستقیمی با وجود حس انتظار و یا درد فراق معشوق در شما دارد
**مگر چیزی که جوری به او ربط دارد می تواند بی مقدار باشد؟!
***حکما ذکر کار دل است
****می توان به امام سجاد (ع)اقتدا کرد و گفت : " یا کهف حین تعیینی المذاهب!"ای پناهگاه من هنگامی که مذاهب(راه ها) مرا خسته میکنند


پ.ن: راستش این مطلب را یک سالی باید بشود که نوشته ام منهای بعضی ویرایش ها و افزونه ...اما نکته تکمیلی ای دارد که این روز ها میفهمم ...به عجز رسیدن مبارک است اگر بفهمی وصال به دویدن های تو نیست ولی همچنان بدوی!اعجز مبارک است اگر از همه نا امید شوی مخصوصا از خودت! و به "او" امیدوار عجز مبارک است اگر بفهمی که" خیال باشد کاین کار بی حواله برآید"عجز مبارک است آن جا که یار دل برایت بسوزاند و خود قدم بر...
بماند
محمد
۲۶ مهر ۹۶ ، ۲۳:۱۴ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰ نظر


عقل محترم می فرمان برا رسیدن به اون خواسته ها بیزحمت رفتارتو اصلاح کن روشش هم تدریجه

خلاص! 

احساس و قلب اما داد میزنن داداچ داری اچتبا میزنی!! و به مدد تجربه اثبات میکنن که تنها مدلی که 6جنابتان تغییر کردید (و حتی ادعا میکنند تنها مدل تغییر ممکن)به مرحمت احساس و حضرت عشق( دام افاضاته )بوده گرم بودی و درد تغیر را نفهمیدی 

و حضراتشان حتی به این که فکر کردن به هدف هم باعث کاهش درد تغیر و انگیزه برای حرکت بشود میخندند 🤣و میگویند مگه اینجا هنده!

😂👳‍♀

خلاصه داستانی داریم این درون با خودمان

جناب خودمان هم نظرش به حضرت عشق نزدیک تر است ... اما حضرتش چند وقتیست به مانظر نمیکند ...

 #بماند...


محمد
۲۴ ارديبهشت ۹۶ ، ۱۶:۴۱ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰ نظر

مهناز به حامد گفت : "می فهمی داری چی میگی ؟ خودت حالیت هست چی داری میگی ؟" مهناز گفت :" از تو ناراحت نیستم .از خودم از حماقت خودم ناراحت ام . حامد تو واقعا من رو این قدر احمق میدونی؟ یعنی باید باور کنم که تو تنها به این دلیل که کسی با من شباهت داره ، عاشقش شده ای؟تو عاشق " شبیه من" شده ای ؟ واقعا که مسخرست. پس من چی؟ تو به خاطر من ، محض خاطر عشق به من از عشق به من عبور می کنی و عاشق کسی میشی که همه ی دلیل و حجت تو برای عاشق شدنت به اون من هستم؟"


 #مصطفى_مستور

کتاب ِ #استخوان_خوک_و_دست_هاى_جذامى
...#بماند

پ.ن:چه قدر به این کار مسخره عادت کردیم

#جهل_مرکب

ادامه دارد ... ان شا الله

محمد
۲۳ فروردين ۹۶ ، ۱۵:۳۳ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰ نظر
بزرگ شدن و رشد کردن همیشه درد آوره
لطفی که عشق میکنه اینه که یه (حال-درد) بزرگ تر میاره وسط و میگه دیدی درد نداشت!
محمد
۱۸ مهر ۹۵ ، ۰۹:۲۳ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰ نظر
-زندگی احساسی ها سخت تر است یا عقل گرا ها?
+نمیدانم اما مطمئنم سخت ترین زندگی مال احساسی های عقل گراست...
کسانی که احساس قوی ای دارند اما میدانند در این جهان باید عاقلانه زندگی کرد
پس قسمتی از وجودشان که در زندگی نمود دارد عقل است اما برای این کار باید احساسات زیادی را قربانی کنند.

پ.ن:قربانی کردن احساسات به معنای نفی آنها نیست به معنی اینه که اونها جایگاه تصمیم گیری ندارند. به قول رفیق باید گریه کنی در خلوتت اما آخرش کاری عقل میگه درسته بکنی.


محمد
۱۶ مرداد ۹۵ ، ۱۰:۵۴ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱ نظر