جوب در آسمان

خیس نشوید!

جوب در آسمان

خیس نشوید!

جوب در آسمان ...پس چه خیال کردی ؟! به خیالت مینویسم آسمان در چشم های تو ...آه مامانم اینا! از این عاشقانه های شیت شده!
یا حتی نه"آسمان در جوب " آخر وقتی به آن خوبی میشود آسمان را دید چه کاری است که به جوب نگاهی کنی برای دیدنش
اما گاهی باید جوب را در آسمان دید گاهی...باید...

کانال این وبلاگ هم راه اندازی شده :
https://t.me/kennelatsky

آخرین مطالب
پیام های کوتاه
پربیننده ترین مطالب
  • ۲۶ دی ۹۴ ، ۲۲:۵۷
    دور
  • ۰۷ بهمن ۹۴ ، ۲۳:۵۹
    .
  • ۰۵ بهمن ۹۴ ، ۱۰:۴۴
    أهم
آخرین نظرات
  • ۳۰ مرداد ۹۷، ۱۶:۱۸ - 00:00 :.
    عالی:)
  • ۴ بهمن ۹۶، ۱۰:۲۷ - parsay
    mamnoon
  • ۱۸ خرداد ۹۶، ۱۳:۴۰ - چ‍[نا] گوارا
    به وفور.
پیوندهای روزانه

۵ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «رمان رهش» ثبت شده است


یاحق

 

ره ش یک جانمایه دارد و آن اصالت دادن به قصه دار بودن چیز هاست جانمایه ای که در آثار قبلی امیر خانی هم حضور دارد و مقداری از پارادایم حاکم بر داستان و کم کم پارادایم خواننده را می سازد اما در رهش با صراحتی کم سابقه بیان شده است *

احترام به قصه های چیز ها در جوامع در حال توسعه به شدت کم رنگ است . مردمی که در احتیاجات روزمره مانده اند دل و دماغی برای شنیدن قصه ها ندارند می دوند برای احتیاجات و جز اندکی به دست نمی آورد اما چرا؟ در ادامه میگویم.

باید دانست که این قصه ها فقط بار رمانتیک و نوستالژیک ندارند بلکه یک پایه ی بسیار مهم تمدن اند که در کمتر کشور در حال توسعه یا جهان سومی یافت میشود به قولی دوران مدرن دوران فراموشی قصه ها ی کشور های جهان سوم بوده است مگر اینکه اندیشمندانی گران مایه قبل از سرعت گرفتن قطار بی مهابای مدرنیته لزوم این قصه ها برای پیشرفت و حیات شرافتمندانه در دنیای مدرن را مدام گوشزد کرده باشند و اندیشمندان و متخصانی بسیار گرانمایه تر توانسته باشند این قصه ها و زمینه ها را در این پیشرفت های تکنولوژیک بسیار ضروری تهیه کرده باشند و به قولی مدرنیته را شخصی (ملی) سازی کرده باشند.

و برای مثال دکترشریعتی در ابتدای کتاب تاریخ تمدن این را گوشزد میکند وشهید مطهری این موضوع پیشرفت های مدرن را در کتاب اسلام و نیاز های زمان بررسی می کند گرچه مواجه اش با این مقوله تا حدی ساده انگارانه و غیر ذات گرایانه بود ولی در آخر این قصه ها به نوستالژیک هایی زیبا توسط انقلابیونِ بعد از جنگ باز تولید میشوند و در زمان سازندگی زمانی که این قصه ها باید حضوری پر رنگ داشته باشند به هیچ وجه جدی گرفنه نمیشود

 

.رهش احترام به قصه های پیشینی چیز ها را می آموزد.

این قصه های پیشینی چیز ها در علوم انسانی و فلسفه اصالت تاریخی نام دارند .

موضوعی که در کمتر موجودی در ایران باقی مانده است و یک مثالش که در رهش آمده است؛ اصالت تاریخی نداشتنِ (خانه مادر بزرگ ) شهرسازی و شهر سازان است .

و "علا" مای قصه نفهم هستیم و "لیا" آن عاشق قصه و اصالت است

 و مثال های مشکلات فراوان این نادیده گرفتن بسیار فراوان است . و اکثر اوقات هم دلیل و حلقه مفقوده عدم توسعه در بخش های مختلف یافت نمیشود و مسئول محترم با خودش میگوید مگر میشود فراموش کردن قصه ها عامل شکست پروژه ها باشند؟ این است حکایت جامعه و صنعتِ کژ مدرن **ایرانی . و باید دانست که خطرناک تر رخنه ی این کژی مدرن به فرهنگ ماست در اثر فراموشی قصه ها و سنت های فرهنگی.

 

این به این معای نیست که این علم و تکنولوژی مدرن فلان است و بیسار! حداقل در این خط خطی ها جایش نیست آن باشد به عهده ی عالمانش و البته... مگر چه میگوید علم مدرن؟

گام گام جلو برو ،آزمون پذیری داشته باش ، یافته هایت ابطال پذیر باشد و ...

و خب گذشتگان ما که علم داستان دار و با اصالت تاریخی داشتند هم تا حدودی این معیار ها را رعایت میکردند .این حرف من به معنای بازگشت و سوار خر شدن نیست!نتیجه این است که آن عالم و مهندس غربی وظیفه اش نیست بافت های سنتی و طبیعی و اجتماعی و... من را درنظر بگیرد برای خودش با آزمون و خطای بسیار 250 ساله به وضعیت فعلی رسیده است و باز مال خودش را اصلاح گام به گام میکند و من بر میدارم آن محصول خفن ِنامناسب با ساختار های خودم را می آورم

خب نتیجه؟! اوضاع کژ مدرن! و بعد با مشکلات بی نهایت که او ریز ریز در 250 سالِ بعد از انقلاب صنعتی حل کرده مواجه میشوم. و خب درمیمانم توجیه میکنم یا هرچیز دیگر و روابط مستشاری هم قطع شده و این مزید بر علت شده که من مهندس ایرانی باید شرایطم را بفهمم شرایط پیدا و پنهان  و محصول را بومی طراحی کنم و فقط به مونتاژ دیمونتاژ و مهندسی معکوس فانع نشوم در حوزه علوم انسانی و مدیریتی و... هم اوضاع تقریبا همین طوراست . چیز ها باید داستان دار باشد داستانی زنده و روشن از اصلاح و تجربه های قبلی ِاین چیزی که امروز دارم.




خانه مادر بزرگ


با خانه ی مادر بزرگ مشکل داریم؟ بو می دهد؟

 بسیار خب مشکلات را شفاف و ریز بیان کنیم و گام به گام و با حفظ داستان و پیشینه حلش کنیم

البته برای سوداگران علم جدیدو متفاوتی از علم مدرن  (با هر عنوان) باید بگویم که یکبار روش علمی را رعایت نکردیم و ناگهان از محصولش استفاده کرده ایم نباید بک بار دیگر در جهات عکس اینکار را انجام بدهیم و اوضاع را با تغییر بزرگ و چشم بسته و غیر مساله محور بدتر کنیم

از من نشنیده بگیرید که حکیمی که موی خود را در سیاست گذاری علم این مملکت سفید کرده بود در هنگامی بر او برآشفتم که این اوضاع نتایج سیاست گذاری 40 سال پیش اوست جواب داد:" مشکل علم و مهندسی مملکت ما فساد اقتصادی است نه علمی و فلسفه علمی من میگفتم خب به دانشجوی ما می آموزند که مسائل دیگران را حل کند نه مسائل خانه را! گفت  دانشجو _مخصوصا در علوم مهندسی_ کامل یاد میگید که بتواند مشکلات را علمی حل کند اما واسطه ها و دلالان به دلیل سود گزاف واسطه گری برای کالا ها ی تکنولوژیک و های-تِک خارجی نمیگذارند سرمایه های عظیمِ اکثرا دولتی سراغ کار تکنولوژیک و های-تک ایرانی بیاید." و اینچنین علم ما رشد نایافته و توسعه نایافته می ماند. و باز یک محصول که برای ما بی قصه های پیشینی است را میاوریم والبته اوضاع در علوم انسانی به خاطر ماهیت بومی تر آن متفاوت و بسیار بد تر است ...

تمت.

 

* رهش ص11 هر چیزی قصه ای دارد...

رهش ص 18 راستی سنگ های دیگر قصه ای نداشتند؟...

** نام کتابی از حمیدرضا جلایی پور


محمد
۱۹ اسفند ۹۶ ، ۰۰:۳۱ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰ نظر
1. 
من یک رضا امیرخانی خوانِ حرفه ای ام همه ی کتابهایش را خوانده ام و بعضی را چندبار .نظرم در نسبت این کتابش با دیگر کتاب های بازار نشر صائب نیست اما در مقایسه با دیگر کتاب هایش به گمانم صائب است.

2. 
بار دغدغه  بر ماجرای داستان میچربد برعکس منِ او
توصیفات به گستردگی و شفافی قیدار نیست 
پایان بندی و ماجرای پایانی به شدت بر باقی کتاب هایش میچربد.البته آخرش که انفعال چوپان :) را  نقد کرد خیلی صریح و بی مقدمه بود.
جنسیت راوی را عوض کرده اما من گاهی خودم را گم میکردم و یک هو به خودم می آمدم میدیدم قیداری به جای لیا گرفته ام... خودش از قالبش تا حدی رهیده است اما ما مانده ایم هنوز تویش :/
فصل 4 به شدت قلبم را درد اورد سنگین و سهمگین بود .ولی خب شاید خجالت بکشیم و درست با شهرمان رفتار کنیم . 
آهنگ "شهر من بخندِ" پالت بعد کتاب به شدت توصیه میشود.
شخصیت ها و دیالوگ ها عالی بودند مثل همیشه
البته قبلا شخصیت های بد دور بودند از شخصیت اصلی و رانده شده اما اینجا تسامحی جبری وجود داشت نسبت به شخصیتی که تقریبا بد بود و و از جنس سه لتی !قیدار به راحتی می راند یا کم تر میشد که تحمل کند قرتی ای را! اما لیا تحمل میکند . زن است دیگر! و دیگر اینکه چه قدر انتخاب خوبی بود روایت گری از یک زن برای بیان دغدغه ی زمین "مادر همه ی مان"!
در مجموع بین کتاب های امیرخانی جایش متوسط به بالا است .نه اول نه آخر و نه وسط!

محمد
۲۱ بهمن ۹۶ ، ۲۳:۱۴ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰ نظر

متن نوشته شده تحت تاثیر شرکت در جشن امضا کتاب منصور ضابطیان در پردیس کتاب است.


امضا کتاب

"

نگرانم نکند کسی ببیندم ...لعنت به این فضولی که وقتی با بیکاری و اندکی تنهایی مخلوط میشود چه کارها که به دست آدم نمیدهد ... جوِ روشن فکری پوپولیستی تهوع آوری حاکم است ...تلاش های بی وقفه برای امضا و سلفی


هیچ وقت این امضای کتاب لعنتی را نفهمیدم 

یعنی که چه؟ یک نفر از حس خوبی که هنگام/بعد امضای کتاب توسط نویسنده محبوبش احساس میکند با من حرف بزند لطفا!

مخصوصا آنجاییش که مینویسد. فلانی عزیز...

امضا کتاب وقتی ارزشمنده که تو واقعا ادم قابلی در سطح دوستی با آن نویسنده باشی و این نویسنده اول دوست تو باشد بعد فلان کتاب موفق را نوشته باشد یا حدالقل معاشرتی دور داشته باشید و بعد یک نسخه از کتاب با امضای خودش را بهت تحویل بدهد همین. جور دیگری نمیدانم چجوری این امضا لذت و ارزش میدهد 

لطفا یکی راهنمایی ام کند!🙏


✅تصریح کنم 

من با نشستن پای صحبت های یک نویسنده، کارگردان یا هر چیز دیگه کاملا موافقم اتفاقا اگر کسی ارزش هم صحبتی و یا سخنران شدن داشته باشد همین قشر کتابنویس اند اما تنها بخش امضا را نمیفهمم

"

🖋به اضافه ی اینکه :

امضا کتاب تلاشی  مذبوحانه است برای کم کردن فاصله ی هرمنوتیکی موجود بین ابژه و سوژه ،تلاشی برای این که نشان بدهیم بعله ما بهتر به تاویل کتاب نزدیکیم چون چند دقیقه ای نویسنده را دیده ایم ...تلاشی که چندان بی پایه نیست بر پای ی بی پایگی هرمنوتیکی!


پ.ن:رضا امیرخانی توی تاپ 10 نویسنده های معاصر مورد علاقه ام جایگاه اول را دارد (*)و قطعا در تاپ 10 کلیه نویسندگان ِ مورد علاقه من جای میگیرد  اما همیشه خواسته ام عشق کورم نکند! و البته خودش که تقصیری ندارد ملت 1 ساعت صف کشیده اند از ش امضا بگیرند! و فردا من هم شاید در این صف باشم اما نه برای امضا که شاید برای 30 ثانیه گپ ی که شاید گپ هرمنوتیکی بینمان را کم کند!

*: برای فهم عمق ماجرا بخوانید:

ِدینی که ادا نمیشود/ برای رضا ی امیر خانی عزیز/شماره-1

پ.ن2: از مهم ترین چیز هایی که ازرضا جان امیرخانی یادگرفته ام اصالت داشتن وروح داشتن چیز هاست
امضا نویسند ه که تو را نمیشناسد به اسم خودت گیرم با پسوند" جان" چه ارزشی دارد ؟؟بی جان ِ بی جان است این " جان"! و امیر خانی به من احترام به این جان را یاد داده است ...نقض غرض است اگر ازش امضا ی بی جانی بگیرم!
محمد
۱۹ بهمن ۹۶ ، ۲۲:۰۶ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰ نظر
هر وقت حرف زیاد دارم معمولا هیچ نمیگویم. این را قبلا لابه لای این وبلاگ هم گفته بودم به گمانم. در باره ی چاپ ره ش امیرخانی هم همینطور شد در پست قبل.
اما این حکما فرق میکند!حرف از امیرخانی حجمش آنقدر هست که در فراغت هم نتوانم منظمشان کنم چه برسد به این دو روز های فاصله ی این امتحان تا آن پروژه و این پروژه تا آن امتحان اما همانقدر که سخت تر هست مهم تر هم هست ناسلامتی با امیرخانی کتاب خوان شده ایم و باید یک کاریش کرد بالاخره ،گیرم که ز عشق ناتمام ما جمال یار مستغنی است  باید نوشت باید بُهت دل را خالی کرد و از ایهام درآمد گرچه به قدر نمی از دریا بالاخره باید خیسی را نشان داد...گیرم 11:50 مهلت تحویل پروژه با تاخیر باشد! خب باشد! تهش نمیدهیم و میشود مثل آن ریاضی یکی که سر خواندن بیوتن افتادیم و صفر افتادنمان ترم اولی باز شد! معلوم است سه شب متوالی منتهی به امتحان پایان ترم ساعت 12 بیدار بمانی درس بخونی و ساعت 3 به خودت بیایی درحالی که داری زار میزنی برای ارمیا و غربتش. برای خودت و دلتنگ برای آسمانی که دیگر نمیبینیش ...معلوم است میفتی!.دفعه اولم که نبود که با کتاب هایش زار میزدم! دفعه قبل من او بود . سال سوم دبیرستان .کتاب را تا نفس عاشق غسل نکرده و دل آدمی زاد مثل انار است و باید چلاندشـ ... خوانده بودم که مادرِعزیز تر از جانم کتاب ر از من گرفت و گفت بشین درست را بخوان و برای اینها وقت هست و الخ...بگذریم ...بگذارید اعتراف کنم که آنقدری برای پیدا کردن نسخه الکترونیکی کتاب در اینترنت وقت گذراندم که میشد در ش باقی کتاب را خواند!و هر چه می جستم تشنگی می یافتم هنور فیدیبو واین چیز ها نبودند.اما هنوز در عجبم چه طور نرفتم ته قصه را در بیاورم و این خمار 4 5 ماهه را تحمل کردم. بقیه ی کتاب در مسافرت سه روزه ی عید آن سال به دستم رسید مسافرت منزل فامیل بودیم که شب دیروقت با صغرا کبرای کریم در قزوین قهقه میزدم و توجه جمعی که در آستانه خواب بودند را به خودم جلب کردم و اظهار داشتم که شما راحت باشید {کتاب می خوانم} و بعد چند صفحه بعد آرام با یتیمی مریم بغضم میکردم.
این شرح مطول خواهد شد و دِین آقا رضا امیر خانی از گردن ما برداشته نخواهد شد.بابت همه لحظاتی که کتاب هایشان زمان کلاس های بی خاصیت دانشگاه ما را زنده کردند .بابت تمام تحلیل هایی که ذهنم را به عمیق تر دیدن و پیش بینی کردن عادت داد.بابت سوال هایی که در ذهنم جان داد.بابت حس نزدیکی و محبت که هنگام دیدن هر جوان مرد افغانی در تمام وجودم منتشر میشود.بابت چیزا هایی که نمیشود گفت و تک تک چیزایی که میشد بگویم و نگفتم.به شما دین دارم. دمت بابت همه آثارت گرم آقا رضا.اجرت با خودش.همین
یاعلی@
پ.ن.1:مطلب سروته نداشت؟خب گفتم که منظم کردن تاثیرات و خاطره های ما از کتاب های امیرخانی به این سادگی ممکن نیست.حالا باقی اش باشد برای فرصتی دیگر همین ها از دل برامد بقیه هر وقت آمد برروی چشم!
پ.ن.2:و حالم زمان معرفی کتاب جدیدش چه میتواند باشد جز حال خماری که در آستانه رسیدن  به می ناب است؟
پ.ن.3. این مطلب رمانتیک نیست حاق حقیقت من است!آنطور که می اندیشم!
پ.ن.4:این را که نوشتم یاد مطالب منتشر نشده قدیمی ام در باره امیرخانی و کتاب هایش افتادم شاید اون ها رو به زودی منتشر کردم.
بنابر این برای این تیتر شماره زدم 
#1
پ.ن. نامربوط: اگر کسی نرخ پست در بازه زمانی من را بررسی کند به راحتی میفهمد چه زمانی امتحان وکار های بیشتری داشتم ؛روز هایی که بیشتر پست میگذارم 
😑🤦🏻‍♂️

محمد
۲۴ دی ۹۶ ، ۲۲:۱۹ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰ نظر

 بالاخره بعد از 5 سال انتظار کتاب جدید رضا امیر خانی ...


رضا امیرخانی در رمان رَهِش موضوع توسعه‌ی شهری را دستمایه قرار داده و تأثیرات آن را بر عرصه‌های زندگی انسان معاصر در قالب داستان زوجی معمار در تهران امروز به تصویر می‌کشد.

 «تهران - با این نماهای رومی- شده است برشی از معادن سنگ! معدنِ سنگِ عمودی‌شده‌ی بی‌ریختی است منطقه‌ی یک تهران. حالا هگمتانه چه حرفی برای دانش‌جوی معماری دارد؟ بگذریم؛ اتوبوس که بین راه در لالجین ایستاد، رفتم و زیباترین بشقاب‌ها را انتخاب کردم. برای دوره‌ی دانش‌جویی کمی گران بود و کسی از بچه‌ها طرف‌شان نرفته بود. دو تا برداشتم. یکی از دخترها که همیشه مانتوی جین می‌پوشید، گفت: به‌به! شاه‌زاده‌ی قصه‌ی ما هم وقتی اسب سفیدش را پارک کرد دم در خانه‌ی ویلاییِ لیا، برای کیک عصرانه بشقاب سفالی هم دارد!»

رَهِش

نویسنده: رضا امیرخانی

نشرافق



رهش



 منتظر جشن رونمایی رمان رَهِش و دیدار با رضا امیرخانی باشید. این کتاب به‌زودی از سوی نشر افق منتشر خواهد شد.

منبع : کانال تلگرامی نشر افق

 https://t.me/ofoqpublication/564

محمد
۲۳ دی ۹۶ ، ۱۳:۱۶ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰ نظر