جوب در آسمان

خیس نشوید!

جوب در آسمان

خیس نشوید!

جوب در آسمان ...پس چه خیال کردی ؟! به خیالت مینویسم آسمان در چشم های تو ...آه مامانم اینا! از این عاشقانه های شیت شده!
یا حتی نه"آسمان در جوب " آخر وقتی به آن خوبی میشود آسمان را دید چه کاری است که به جوب نگاهی کنی برای دیدنش
اما گاهی باید جوب را در آسمان دید گاهی...باید...

کانال این وبلاگ هم راه اندازی شده :
https://t.me/kennelatsky

آخرین مطالب
پیام های کوتاه
پربیننده ترین مطالب
  • ۲۶ دی ۹۴ ، ۲۲:۵۷
    دور
  • ۰۷ بهمن ۹۴ ، ۲۳:۵۹
    .
آخرین نظرات
پیوندهای روزانه

هر کسی از ظن خود شد یار من

از درون من نجست اسرار من

 

مولانا 

 

فک کنم از اولین جاهایی که میشه به یک کسی احترام گذاشت اونجاست که سعی کنی از بار اولی که داری باهاش حرف میزنی اون رو سریع توو دسته بندی های قبلیت* جا نکنی. سعی نکنی سریع تکلیفشو مشخص کنی. بهش وقت بدی ... یکم جاش رو تو ذهنت معلق بذاری شاید اصلا لازم شد یه دسته ی جدید باز کنی ... والا! اینقد تو درک همدیگه تنبل نباشیم! سعی کنیم به چیز های درون اون فرد که احتمالا اونو بهتر به ما میشناسونه راه پیدا کنیم.

 

 

*دسته بندی من چقدر از تویِ لجن بدم میاد :)

محمد
۲۸ خرداد ۹۹ ، ۲۳:۵۸ موافقین ۲ مخالفین ۰ ۰ نظر

دیشب تو کانال یه چیزی گذاشتم گفتم شمام بهره ببرید :)

:

صوفی ار باده به اندازه خورد نوشش باد
ور نه اندیشه این کار فراموشش باد

آن که یک جرعه می از دست تواند دادن
دست با شاهد مقصود در آغوشش باد

 

حالا اینجا که معنا خیلییییی فراتر از مصداقیه که در ظاهر مَحمل بیان مفهوم شده  اما در کل این اخلاق داشتن قدیمی ها برای کار های بد خیلی جالبه! یعنی یه مرزی رو دیگه رد نمیکردن یه چیزی بین خودشون و امر قدسی باقی میذاشتن یه اندک معرفتی نمیدونم یه چیزی... تو اخلاق ناصری انطور که گفته شده اخلاق شراب خواری اومده یا چیزی تحت اخلاق دزدی و عیاری هم مطرحه در ادبیات کهن

 

"در حاشیه بگویم که بله درست خواندید من از «آداب راهزنی» سخن گفتم بی آن‌که راهزنی را به هیچ وجه روا دانسته باشم. عالِمان اخلاق از قدیم معتقد بودند که کار بد هم آدابی دارد و صرف بد بودن کاری موجب نمی‌شود که علم اخلاق در باب آن سخنی، به جز محکوم کردن، نگوید. از همین رو، برخی عالمان اخلاق مسلمان در قدیم در کتاب‌های اخلاق خود، در عین حرام دانستن شرب خمر، از «آداب شراب‌خواری» هم سخن گفته‌اند."

یاسر میردامادی

https://3danet.ir/philosophy-in-hard-times/

محمد
۱۹ خرداد ۹۹ ، ۱۰:۴۱ موافقین ۲ مخالفین ۰ ۰ نظر

دوسه شب پیش از این :

امشب رفتم لب پنجره پاگرد و بعد مدتها ستاره ای توجهم رو جلب کرد و خواستم بفهمم مال کدوم صورت فلکیه پنجره پاگرد رو رها کردم و رفتن تو حیاط آسمون رو نگاه میکردم و میدیدم نمیتونم صورت فلکی ها رو تشخیص بدم

حس بی سوادی بهم دست داد

 بی سواد نسبت به آسمون!

محمد
۱۹ ارديبهشت ۹۹ ، ۲۳:۵۸ موافقین ۳ مخالفین ۰ ۰ نظر

توو اینستای پیجی مربوط به دانشگاه بهشتی زده بود از کارکنان دانشگاه تقدیر کنیم و ... که یهو یادش افتادم. یاد اون پسرِ جوون مهاجر افعان که تو دانشگاه کار میکرد و توو دانشگاه میخوابید و چند سالی بود نرفته بود ولایتشون. چه مهربانانه به گل ها می رسید. اون حرف رو باهام شروع کرد راستش من دوست داشتم باهاش حرف بزنم اما هیچ وقت نتونستم شروع کننده خوبی باشم. دنبال در اداره پردیس دانشگاهی بین خرابه های داتشکده قدیم زیشت شناسی بودم که یافتنش اسون تر از پیدا کردن در تلار اسرار تو هاگوارتز نبود. میدید هی میرم و میام و توجهش رو جلب کرده بودم. گفت بشین. نشستم . به یه بوته که تازه به عملش اورده بود اشاره کرد و گفت بیینش! قشنگه ! نشستم تایید کردم. ولی خیلی سر در گم تر از اون بودم که باهاش گپ جدی بزنم. بلند شدم و خداحافظی کردم.وقتی داشتم می رفتم تا نقطه ی اشکم رقیق شده بودم. یکم دیگه که گشتم کلا از پیدا کردن اون خراب شده ناامید شد. با فراقتی و بی عاری ای حاصل از نا امیدی از یافتن گشتم تا باز باهاش گپ بزنم. گپ رو از سر گرفتم. از خونوادش پرسیدم داشتم دنبال اشتراکش با خودم تو غم غربت میگشتم. تازه چهار پنج ماه میشد که اومده بودم تهران . اولین چهار پنج ماه دور از خانواده.تازه اونم منقطع. گفته بود امسال عید میخوام برم ولایتمون. بعد سال ها. اون چی شد راستی؟ رفت نرفت؟چه میکنه تو این وضعیت؟

دلم نگرانش شد.

محمد
۰۸ ارديبهشت ۹۹ ، ۲۱:۴۰ موافقین ۴ مخالفین ۰ ۱ نظر

از غبار بپرس/جان فانته

یک کتاب صمیمی از گشتن ها وبی پولی ها و پول دراوردن ها و پول به باد دادن های یک نویسنده در غربتی خود خواسته. از تقلا برای یافتن ایده ای که بتواند بفروشد ... از سعی برای یافتن تجربه ی زیسته ای که بیارزد! چه نثر شیوایی داشت و چه زبان گرمی . و خط داستانی اوج ها فرود ها به خوبی کنترل میشد تا حدی که میتونم بگم 90 درصد احساسی رو که شخصیت اول تجربه میکرد با خوندن کتاب حس میکردی! وقتی نویسنده می خواست تو رو به خنده و ذوق و شعف وا می داشت و وقت هایی هم تو رو مجبور میکرد برای آرتورو ی بی نوا افسوس بخوری ... جوری که انگار بر نادانی ها و بداقبالی های خودت حسرت میخوری. گاهی همراه با آرتورو دعا میکردی و همراه با اون از براورده شدنش شکرگذاربودی.
یکم جدی تر اینکه :
آرتورو هم مانند سوژه ی مدرن ایرانی بین ایمانی که در رگ هایش جاری است و ملال و بی توجهی ای که روزمره اش را منجمد کرده مانده است. گاه دست به شیطنتی میزند و گاه دعای 9 روزه میخواند. با آرتورو میشود از کتاب قدمی فراتر گذاشت به بطنِ بطین تجربه ی زیسته ی خودمان .میشود تضادها و مشکلاتمان و گاهگاهی هم امکان راه حل های احتمالیمان را در او به دقت جستوجوکرد.

محمد
۰۳ ارديبهشت ۹۹ ، ۲۱:۲۲ موافقین ۲ مخالفین ۰ ۰ نظر

خوشبختانه اینجا رو کسی از آشناها چندان دنبال نمیکنه.

پس بذار راحت بگم که فک کنم بعضی از اطرافیانم یه شمارشگر نصب کردن رو گوشیشون!

یه شمارش گر که بین تولد این سال تا اون سالم تعدا زنگ ها و تماس ها و پیام ها ی من با اونا رو حساب میکنه و اگه از یه حدی بگذره برا تولدم بهم پیام تبریک میگه و گرنه نه! تبیین دیگه ای نمیتونم پیدا کنم برا اینکه یه سال در میون تولدمو دوستان تبریک میگن! البته که کلش مسخره بازی و اعتباریاته و اگه به من باشه کلا جمع کنین این مسخره بازیا رو. فقط به درد این میخوره که ادم یکم.نگران بشه که یک سال از عمرش گذشت و با توجه با دستاورد های اندکش باید دو دستی بزنیم تو سرمون.

محمد
۰۶ فروردين ۹۹ ، ۱۵:۰۵ موافقین ۲ مخالفین ۰ ۰ نظر

اولین نکته اینکه چگالی لذت بخشی کتاب کم بود! اگر همه ی حرف   های مهمش را در 150 صفحه جمع میکرد واقعا 5 ستاره را می دادم!الان 3 ستاره دادم ! اواخر کتاب بهتر و بهتر می شد و غنی تر می شد چه به لحاظ ماجرا های کوچک نفس بند آور لابه لای سفر نامه چه از تحلیل ها و مقایسه های کارامد .
مشکلات بزرگ کتاب دو چیز است! اول اینکه خود امیر خانی گفت که این کتاب را عمدا به سمت و سوی گزارش برده و نه تحلیل و من و بسیاری دیگر که این کتاب ناامیدشان کرده به گمانم عاشق تحلیل ها و قدرت تحلیل او بودیم.راستش دومی بر میگردد به خود سوژه کره شمالی به نویسنده و مردم نگار اجازه نمی دهد بیش تر از نیم دانگش را روایت کند و نیم دانگ روایت شده (احتمالا باز به دلیل ماهیت سوژه ) بسیار کسل کننده و یکنواخت و تکراری است جوری تکرار نو ...نوهای جناب "نو" در طبقه ی 38 هتل کوریا است. البته باز به دلایل اینکه سفر دوم اندکی آزادی ها بیشتر است برای من جذاب تر بود. و انگار یک جورهایی امیرخانی عزیز هم دست از آن آرمان صرفا گزارشش برداشته است در روایت سفر دوم. یک چیز دیگر که در هنگام خواندن کتاب اذیت میکرد این بود که رسم الخط و نگارش به آن شیوای همیشگی نبود انگار نوعی گرفتگی در لحن را شاهد بودم. مخصوصا در سفر اول باز!در آخر بگم که من کاملا نگرانی امیرخانی را درک میکنم از اینکه کتاب یک کتاب تحلیلی می شد بیشتر تا یک کتاب گزارشی اینکه در این فضای سیاسی رادیکال برچسب بخورد و کار خوانده نشود و ... اما شاید او باید این تصمیم دشوار را می گرفت و به مخاطب های همیشگی اش اعتماد میکرد و تحلیل خود را می نوشت به صورت موضوع موضوع حتی! نه روزشمار و وقایع نگاری.
حدالقل من اینجور بیشتر میپسندیدم.
امیدوارم کتاب بعد رمانی باشد که بشورد و ببرد این سفرنامه را!
باز نکته ی دیگر که تعجب کردم این بود که بعضی در انتقاداتشان گفته بودند فضایی که توصیف می شود همان فضای کتاب های فراریان از کره است! خب بیایید باور کنید که فضای کره همانطور است دیگر . توقع ندارید که وقتی فضا همانقدر بسته است بگوید گل و بلبل است دیگر ! والا!!

 

محمد
۲۵ اسفند ۹۸ ، ۱۱:۲۸ موافقین ۳ مخالفین ۰ ۰ نظر

تو می بری خاک رو تا ملکوت یا علی@!

محمد
۱۷ اسفند ۹۸ ، ۱۹:۵۰ موافقین ۱ مخالفین ۰ ۰ نظر

دلم برا زمانی که عاشق غسل نکرده بودم تنگ شده... زمانی که نفسم رو درویش مصطفا تبرکا می برد...

بگذریم. بعد ما هی میگفتیم آقا این یعنی عشق رو از انحصار جنسیت و بدنمندی دور کردن یه عده نفهم نمیفهمیدن ... و ما هم باهاشون بحث میکردیم. سهروردی میگه خود اگاهی معرفت مستقیمه و انصافا هم درست میگه... الان من خوداگاهی دارم که اون چیزی که اقا رضا امیر خانی توصیف میکردن جدا شدن عشق از حصار جنسیت بود. دیگه علم حضوریه برام... بگذریم...

*درویش مصطفا دوباره به علی نگاه کرد . دستی بر سر علی کشید و گفت « تبرکاً » . بعد دستش را به موها و ریش های سپیدش کشید.
- قبول حق ... عاشقی که هنوز غسل نکرده باشه ، حکماً عاشقه ، نفسش هم تبرکه ... یا علی مددی !
 

من او

رضا امیر خانی 

 

 

راستی چند تا رمان دیگه که عشق رو از حصار جنسیت دراورده باشن سراغ ندارین؟

محمد
۰۲ بهمن ۹۸ ، ۲۲:۲۲ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲ نظر

این چه خویِ بدیه که آدمیزاد داره؟

به محض اینکه یه مشکل بزرگش معجزه وار حل میشه فک میکنه اینکه یه امکان نبوده ...یه ضرورت بوده! (کلا درمورد هر چی پیش بیاد همین اول به اون ذهن داغونش میرسه!) و به جا اینکه بره بنده ی اونی بشه که این امکان رو محقق کرده میگه خب شده دیگه.

اَه!

محمد
۲۶ دی ۹۸ ، ۱۳:۰۰ موافقین ۲ مخالفین ۰ ۰ نظر

دیشب آقای علوی تو مسجد حضرت امیر(ع) میگفت  (نقل به مضمون) : زشته وقتی برا تسلیت میرین جایی چیزی بخواین برا خودتون و توقع هدیه داشته باشین... آقا جان ما امشب اومدیم فقط تسلیت بگیم همین.

محمد
۱۹ دی ۹۸ ، ۲۲:۲۰ موافقین ۴ مخالفین ۰ ۰ نظر

‏نگران جنگ شدید؟ یکم دیر نگران شدید! جنگ مدتهاست که هست فقط به لطف قاسم سلیمانی ها ما در وسطش نبودیم و نهایتا یک شمه ی اقتصادی از آن این اواخر به ما رسید. 
خب بله نگران جنگ هستم.
اما با تمام وجود ممنونم از مردی که نگذاشت تا این لحظه زندگی من وسط جنگ برود!
پ.ن 1: به چرندیات سخیف یک عده گوش ندید که اگه ناراحت ابان ماه بودید / نبودید دیگر ناراحت امروز نباشید/باشید... زر مفت است! هر ایرانی باید برای فقدان این سردار معتدل ِ وظیفه شناسی که حد و حدود خود را به خوبی می شناخت و در وظیفه دیگران دخالت نمی کرد متاثر باشد. ر.ج شود به پشتیبانی او از تیم مذاکره کننده ی هسته ای.

پ.ن 2: این وسط عده ای که تحمل یک لحظه اتحاد ملت ایران را ندارند شروع کردند به پخش حرف های ناموثق که سردار به دلیل نفوذ اطلاعاتی و دولتی ها کشته شده. این ها حرف مفت است . اگر یک بار که ادعای بی دلیل کردند می زند در دهنشان این چنین یاوه به مزدی شایع نمی شد.که حالا امروز بخواهند اتحاد ملت ایران پشت سردار بزرگ را برهم بزنند.

 

محمد
۱۳ دی ۹۸ ، ۱۸:۱۶ موافقین ۳ مخالفین ۰ ۰ نظر

امان از اون وقتی که غول غریزه، میل ورزیت رو له کنه. و مجالی بهش نده.

محمد
۱۰ دی ۹۸ ، ۲۱:۵۲ موافقین ۱ مخالفین ۰ ۱ نظر

خداحافظ گاری کوپر رو خوندم و این دور و بر هیچ کس نیست که بغض تو گلوم رو با حرف زدن باهاش (با خیلی حرف زدن و چرند بافتن ) خالی کنم.

شت. (ببخشید!)

کیه که ندونه حرف زدن سوپاپ اطمینانه . بگذریم

این کتاب خوب بود و زیبا ... زیبا تر از این نمی شد تصور کرد. چرا؟ زیبا=زیب+ا چیزی که می زیبد . می آید. زیبنده طور مثلا، مناسب. این کتاب کاملا کاملا کاملا مناسب من بود.در واقع مناسب منِ الان و اینجایی بود. منی بود که با آرزوی آزادی آمده تهران! منی که ...(شرایط یه مقداری سانسور میشود! همه چیز را که نباید ریخت رو داریه!) ...خلاصه دم شما گرم اقا رومن گاری.

محمد
۰۷ دی ۹۸ ، ۲۲:۲۷ موافقین ۲ مخالفین ۰ ۰ نظر

حال دلم رو به راه نبود گفتم عیب نداره باز خوبه بعد کلاس کانتِ ضیا شهابی، اون مسجدِ توو فلسطین سر راهه. هر وقت میرم حس خوبی بهم میده و یه کمیلی هم یادم بود که هفته پیش داشتن میخوندن.
کلاس رو ظهر زنگ زدن کنسل کردن ناراحت نشدم.اما الان دیدم اون برنامه خودم هم کنسل شده به طریق اولی :/ و یهو جا خوردم که "عه به جای اینکه الان اونجا باشم نشستم دارم اینترنت رو میجورم!"

محمد
۰۵ دی ۹۸ ، ۱۸:۱۳ موافقین ۱ مخالفین ۰ ۰ نظر

همانطور که شما احتمالا از تماشای مسابقه فوتبال یا هر مسابقه ی دیگه ای لذت میبرید بنده دارم گرگیاس افلاطون رو میخونم و هر جواب استدلال دادن یا عقب نشینی ظاهری ای که سقراط جلوی مدعیانش میکنه رو مثل یه هوک چپ و راست و رقص پا میبینم و لذت میبرم. وسطش یهو میگم دمت گرم همینه رو همین نقطه دست بذار و بزن ناکارش کن . یا حتی حدس میزنم الان بحث دانش رو پیش میکشه و ضربه فنیش میکنه. 

خلاصه که لذت بردم! به به اقا سقراط .دست شما درد نکنه اقا افلاطون.

محمد
۲۶ آذر ۹۸ ، ۱۱:۳۸ موافقین ۱ مخالفین ۰ ۰ نظر

‏درباره ی اراده قسمت جالبش اینه که اراده بر درون خودمون تسلط کمتری داره تا بیرون. 
گویا نمیشه چیزی رو به طور اختیاری نفهمید اگه شرایطش فهمش حاصل شده باشه. یعنی فهمیدن و نفهمیدن تابع اراده نیستن، انسان مضطره در برابرشون. و دیگه اینکه در برابر از یاد بردن ؛امر حافظه هم گویا تابع شرایطه و نه اراده!

محمد
۲۲ آذر ۹۸ ، ۲۱:۵۵ موافقین ۲ مخالفین ۰ ۱ نظر

از سخت تر چیز های دنیا دست و پنجه نرم کردن با تنهایی 3 ماهه ات است وقتی صدای مهمانی طبقات بالاییت برای دومین شب متوالی می آید و خواب هنگامی تو را در میابد که صدای هم خوانی شان به گوش می رسد که : شهزاده ی رویای من شاید تویی تو...

محمد
۲۰ آذر ۹۸ ، ۲۳:۲۵ موافقین ۲ مخالفین ۰ ۰ نظر

گفتن چیزی فقط به یک نفر فایده داره. ولی دلم برا مسولیتی که از دونستن اون برا خودش احساس میکنه (و شاید دست و پاش برای انجام کاری به قیودی بسته باشه ) میسوزه. 
پس فعلا نمیرم بهش بگم.

محمد
۱۴ آذر ۹۸ ، ۰۱:۵۷ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰ نظر

درخت، فصل خزان هم درخت می ماند
تو «پیش فصل» بهاری نه اینکه پاییزی

فاضل

محمد
۰۹ آذر ۹۸ ، ۲۲:۰۵ موافقین ۱ مخالفین ۰ ۰ نظر
برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید
محمد
۰۷ آذر ۹۸ ، ۲۳:۵۹

11 دقیقه به علت ترافیک

 تظاهرات دیر رسیدم 😢و رام ندادن کارگردان هم اکی داد که بیام اما مسول گیشه رام نداد 😭😭😭 البته تا اخر نمایش میشینم تو لابی تا دوست کارگردانم رو ببینم و غم دل 💔 با او بگویم! 

محمد
۰۴ آذر ۹۸ ، ۱۷:۳۷ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱ نظر

بی مقدمه

یه نمایش تو تالار کوچیک مولوی میره رو صحنه ،که کارگردانش یکی از خلاق ترین دوستامه. 

دوشنبه 4 آذر خودم صندلی 3ی ردیف دو 💪 رو گرفتم. تاحالا اینقدر نزدیک به صحنه نبودم تو تئاتر!

بیاید خوشحال میشم . احتمالا هم استفاده خواهید کرد

تخفیف دانشجویی هم داره تو سایت راهنماییتون میکنه : 


https://www.tiwall.com/p/amoshelbi

محمد
۰۲ آذر ۹۸ ، ۰۱:۰۴ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱ نظر

ترس جای عشق جولان داد و شک جای یقین

ابرو داری کن ای زاهد مسلمانی بسی است!

فاضل

محمد
۲۴ آبان ۹۸ ، ۰۶:۳۹ موافقین ۱ مخالفین ۰ ۰ نظر

نه اینکه شب های تاریک به بارقه ی حادثه ای روشن بشوند
نه اینکه سردیشان به شور و گرمای حضور کس دیگری تخفیف یابد...نه!
فقط گاهی چیز های در تاریکی و سردی یافت می شود که جای دیگری نیست. همین.

منبع تصویر بر تصویر درج است

اگر ظرفیتِ استفاده را بدهد دیگر شب و روز ندارد.

ولی قبول کنیم یافتن وقتی سرماخورده ای سخت است😪😷😑
شب

محمد
۱۵ آبان ۹۸ ، ۱۹:۳۵ موافقین ۱ مخالفین ۰ ۰ نظر

حال پیرزن اصلا خوب نیست. سرطان بعد یکسال درمان و خوب شدن موقت دوباره با بهونه های مختلف خودنمایی کرد تا بالاخره همه ی بدنش رو گرفت. خودشم میدونه این روز ها روزهای اخرشه ... ذکر مواقعش هوشیاریش اینه خدایا ببخش و ببر. گرچه این ذکر حال بقیه رو میگیره اما خب حقیقتش رو تقریبا همه قبول دارن.

رفتیم ملاقاتش ... چیز قابل ذکری ازش باقی نمونده بود. مامان ته مونده هوشیاری پیرزن رو به چالش میکشید ... 

اینو میشناسی؟ حالت بهتره ها! و منتظر پاسخی میموند ازش. و اونم به زحمت با اندک واژه هایی که هنوز به یاد داشت پاسخ میداد و گاها پاسخ ها زیرکانه میشد!

مامانم بهش گفت : این پسرمه ،رفته دانشجو تهران شده.

و پیرزن جوری که به سختی میشد شنید گفت : خدا قبول کنه!

.

.

.

وچقدر یادآوریه مهمیه! ... خدا باس قبول کته وگرنه برو و بیا و درس و بحث و ... که چی؟

حکیمانه بود!

 

محمد
۱۰ آبان ۹۸ ، ۱۱:۵۵ موافقین ۳ مخالفین ۰ ۲ نظر

شاید تجربه پارسال باعث شد که میان خرمن مو گم کنم میانت را!*

 

*رسیده تا کمرت گیسوان و میترسم

میان خرمن مو گم کنم میانت را

-علیرضا بدیع/به خوانش عرفانی خودمون البته

محمد
۲۳ مهر ۹۸ ، ۲۰:۴۲ موافقین ۲ مخالفین ۰ ۰ نظر

از بدترین چیز های تهران بچه های کارش اند ... مخصوصا اونایی که بهت آویزون میشن و بهت زل میزنن و نمیدونی چجوری بدون خشونت از خودت جداشون کنی . از تقدیر خوبم امروز یکم خوردنی تو جیبم داشتم و اخرش که خواستم از مترو پیاده بشم بهش دادم.  و یکم عذاب وجدانم رو کم کردم.

از ادم های تو مترو چیزهای مختلفی درباره این ها شنیدم یکی گفت یادشون میدن دزدی بکنن و جیب بزنن که با این حرفش باعث شد تا اخر مسیر نگران جیب هام باشم .

یکی دیگه که کمی بعد از من همون بچه بهش چسبیده بود و مجبور شده بود با خشونت بچه رو از خودش جدا کنه بعد دور شدن بچه از وسطای حرفش شنیدم که میگه ما اهل تبریزیم کسی چیزی لازم داشته باشه هرچی باشه براش میخریم ولی پول به گدا نمیدیم...

بعد اینکه عذاب وجدانم رو با اون چهار دونه آجیل آروم کردم گزاره هایی که درباره این چالش شنیده بودم به یادم اومد . خرید از بچه های کار بیع باطله چون فروشنده بالغ نشده و اختیار مال رو نداره . و اینکه کمک کردن به این ها باعث میشه گسترش پیدا کنن و شاید از این جهت مدیون باشی ...بعد تر ذهنم خسته می شه...می گرده دنبال یه راه فرار میگه حالا میشه هم اینقدر جدی نگاه نکرد... استفتا کن ! ببین مرجع تقلید چی میگه ... انگار در برابر پرسش های سخت میخواد فرار کنه ... 

بیاید قبول کنیم سوالات اخلاقی سختی در هر روزه ی ما هستند و ما با ترفند هایی از اندیشیدن و مشغول کردن ذهنمون فرار می کنیم. از اینکه به جوابی ساده ای نرسیم یا ساده به جواب نرسیم می ترسیم ... و من از این ترس از فکر کردن می ترسم... می ترسم از اینکه آدم ها نمی خوان با هستی مواجه ای صریح داشته باشن ... 

بگذریم زیاد شد.

 

محمد
۰۳ مهر ۹۸ ، ۲۰:۵۶ موافقین ۲ مخالفین ۰ ۰ نظر

شنبه امتحان دارم .

میگن اگه قبول بشم میرم ارشد

دانشگاه و رشته مورد علاقم قبول شدم.

و گیر فارغ شدن از اینجا تا اخر شهریور ام.

دعام کنین.

 

پ.ن:اگه قبول شم و برم ارشد نبودن های این مدتم رو جبران میکنم . چون دارم میرم تهران زندگی کنم و تجربه جدیدی هم هست برام روز نوشت ها خوبی ام میذارم ان شالله .

محمد
۲۸ شهریور ۹۸ ، ۰۹:۴۱ موافقین ۳ مخالفین ۰ ۲ نظر

یادمه سال پیش گفتم دیگه خوب شد محرم کامل از سال تحصیلی و ترم های دانشگاه میاد بیرون و از سال بعد با خیال راحت میرسم به  محرم...
جونم براتون بگه امسال توو همین بازه باید 3 تا درس ارائه استاد پاس کنم.
😐

 

هر گه که گویم این دل ریشم درست شد
بر وی پراکند نمکی از ملاحتش!
#سعدی

محمد
۰۸ شهریور ۹۸ ، ۱۴:۰۸ موافقین ۳ مخالفین ۰ ۱ نظر

‏رسم نیست تو این کارا خیلی توضیح بدن اماشاید این بار لازم باشه
معتقدم90درصد دوری مردم از مذهب و گارد اونها نسبت به اون تو جامعه دلیل روانی داره نه اعتقادی.شاید چون با آدم مذهبی ها مشکل پیدا کردن از مذهبم دور شدن .آدم مذهبیه شده نمادشلختگی وبعضی چیزای بد دیگه. وآدم ها،بدیهای اون قشر رو ب خودمذهب هم تعمیم میدن
ی جورایی:مومنان ب مثابه برهان شر 

‏شاید ازمفیدترین کارایی ک بچه مذهبیها میتونن برای ترویج دین بکنن اینه که خلافشو ثابت کنن.کار های ارزشمندی ک از طرف بچه مذهبی ها رخ میده میتونه این فضا رو بشکنه

 

بچه ها بعنوان کارت دعوت این گلدونها رو بین مردم پخش کردن.
شمام اگه دهه اول مشهد بودین بیاید ی چایی بیسکویتی باهم میخوریم!

محمد
۰۸ شهریور ۹۸ ، ۰۱:۲۸ موافقین ۳ مخالفین ۰ ۰ نظر

‏خدایا قدرتشو بده از امکانهایی جذابی که سر راهمون میذاری ولی در جهت هدف و طرح کلی مون نیستن با دلی محکم چشم بپوشیم

محمد
۲۵ مرداد ۹۸ ، ۲۳:۲۲ موافقین ۷ مخالفین ۰ ۰ نظر

گفتم این بنده نه در عشق گرو کرد دلی ؟

                                  گفت دلبر که بلی کرد ولی زود نکرد

           آه دیدی که چه کردست مرا آن تقصیر

                                                  آنچ پشه به دماغ و سر نمرود نکرد!

-"آخ"

محمد
۲۱ مرداد ۹۸ ، ۲۰:۴۲ موافقین ۱ مخالفین ۰ ۰ نظر

...ترس خیلی چیز بدیه. دردی که تو فکرمه خیلی بد تر از درد واقعیه...

دیدن دختر صد در صد دلخواهد در صبح زیبای ماه آوریل

هاروکی موراکامی

محمد
۱۷ مرداد ۹۸ ، ۱۷:۳۴ موافقین ۱ مخالفین ۰ ۲ نظر

حالا اینا که آب بازی ای 💦 بیش نیستن ! 😏

محمد
۱۶ مرداد ۹۸ ، ۱۰:۳۲ موافقین ۲ مخالفین ۰ ۲ نظر