جوب در آسمان

خیس نشوید!

جوب در آسمان

خیس نشوید!

جوب در آسمان ...پس چه خیال کردی ؟! به خیالت مینویسم آسمان در چشم های تو ...آه مامانم اینا! از این عاشقانه های شیت شده!
یا حتی نه"آسمان در جوب " آخر وقتی به آن خوبی میشود آسمان را دید چه کاری است که به جوب نگاهی کنی برای دیدنش
اما گاهی باید جوب را در آسمان دید گاهی...باید...

کانال این وبلاگ هم راه اندازی شده :
https://t.me/kennelatsky

آخرین مطالب
  • ۲۹ تیر ۹۷ ، ۱۴:۲۳
    Hey You
پیام های کوتاه
پربیننده ترین مطالب
  • ۲۶ دی ۹۴ ، ۲۲:۵۷
    دور
  • ۰۷ بهمن ۹۴ ، ۲۳:۵۹
    .
  • ۰۵ بهمن ۹۴ ، ۱۰:۴۴
    أهم
آخرین نظرات
  • ۳۰ مرداد ۹۷، ۱۶:۱۸ - 00:00 :.
    عالی:)
  • ۴ بهمن ۹۶، ۱۰:۲۷ - parsay
    mamnoon
  • ۱۸ خرداد ۹۶، ۱۳:۴۰ - چ‍[نا] گوارا
    به وفور.
پیوندهای روزانه

و خواب برای این است

روز را به روز دیگری ببری

و معنای کلمه را

به کلمه دیگری بدهی

این زمان دست از دهان روحت برداشته ای

ای روح نا امید!

ای روح گرسنه در خواب!

وقتی دست از دهانت برداشتم

چرا حرف نزدی؟


ادریس بختیاری

محمد
۳۰ مرداد ۹۷ ، ۱۶:۰۸ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱ نظر

وقتی کسی به مرگ خیره شود و بخواهد باعقل محض ِ حسابگر مشکلاتش را حل کند زندگی اش چه شکلی میشود؟ 

جواب : این شکلی!


بعد از این مقدمه کوتاه باید بگم که اگر این کتاب را یکی دوسال پیش میخوندم احتمالا عاشقش میشدم اما الان نهایتا میتونیم دوستش داشته باشم ، چرا؟ چون کتاب پر از فلسفه بافی ها و تفکراتی درباره زندگی است و من عاشق این حرف ها بودم مخصوصا در لابه لای داستان ها اما از وقتی کتاب های تقریبا اکادمیک فلسفه را خواندم ترجیه میدهم این فلسفه بافی ها را به شکل منظم و شسته رفته تر در کتاب های مرجع و دانشگاهی فلسفه بخوانم . جایی ک قلم به دست دارم برای حاشیه نویسی و نقد این انگاره ها و دیگر داستان را به عنوان حیاط خلوتی برای خستگی در کردن می پسندم . جایی که تنها  تعلیق میتواند آن را بهتر و فراخ تر کند. و البته مقدار تعلیق و وجه ماجرایی جز از کل به شکل یک نمودار نمایی زیاد می‌شود و می‌شود گفت هرچه صفحه های اول داستان که پر از فلسفه بافی هاست و دیر خوانده میشود صفحه های نهایی پر تعلیق و نفس گیر است و به طرفه العینی میگذرد جوری که گاهی افکارت لای صفحه ها جا می‌مانند و فقط ورق میزنی و ورق میزنی .... و به بالاخره در صفحه های آخر حیفت می آید ک دارد تمام میشود! یک چشم ات به داستان پرکشش و پر ظرفیتش است و یک چشمت به حجم صفحات باقی مانده و در اخر دلی برایت می ماند ک افسوس میخورد بابت رها شدن باقی ماجرا. والبته اشتباه برداشت نشود . پایان بندی داستان از بهترین پایان بندی هایی بود ک با آن موجه شده بودم؛نرم و پر مغز. 

و در باب اندیشه های پیش زمینه ی نگارش این کتاب میشود به محکوم به شکست بودن تمام ایدئولوژی ها و جهان بینی ها برای حل بحران مرگ و به سخره کشیدن راهکار های اگزیستانس (مثل پیشنهاد خلق و...) اشاره کرد.

محمد
۲۶ مرداد ۹۷ ، ۱۲:۴۸ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰ نظر

یه زمانی

یه جایی نوشته بودم:

"

اگه این دلتنگی ها نباشه تو زمان گم میشم ...برام مثل یه نقطه ثابت میمونن...شاید مثل تقویم...

"


محمد
۲۴ مرداد ۹۷ ، ۱۰:۵۳ موافقین ۱ مخالفین ۰ ۰ نظر
دونستن دلیل طرد شدن حق مسلم طریده.

پ.ن: یاد سوکوراتازاکی ِ بی رنگ و سال های سفر معنویش افتادم . شاید منم سفر معنوی ای در پیش دارم.شاید...
.
.
.
ولی ترجیه میدم هر چه زود تر دلیل رو بدونم ...
راستی مخاطب پست خاص میباشد .به خودتان نگیرید ;)
محمد
۲۱ مرداد ۹۷ ، ۱۵:۱۹ موافقین ۱ مخالفین ۰ ۰ نظر

رزق لایتحسب شیرینی خاصی دارد ... عین پیدا کردن پول در جیب لباسی که به کل فراموشش کرده ای آن هم روز های سخت آخر ماه... درست است من تقوایت را رعایت نکردم ... خودت گفتی این رزق مال سالکان مسیرت است و خاص. چه آنکه وابستگی به اسباب نمی آورد و الخ

و مـن یـتـق اللّه یـجـعـل له مـخـرجـا

و یـرزقـه مـن حـیـث لا یـحـتـسـب

...انگار نمی ترسیدم که از دست بدهمت ...اخر همیشه بودی

راستش وقتی دربرابرت جرئت به خرج می دادم و از تو غافل می شدم به این فکر نمی کردم که اگر رویت را از من بر گردانی و من در روزمره ملال انگیز سقوط کنم چه می شود؟!


چون بودنت مثل بودن آب ِ دربا بود برای ماهی ؛

ماهی چه عقلش میرسد آب چیست؟ نمیفهمد اگر نباشد نه تنها میمیرد که تلف میشود . می گندد
خلاصه پررو ام که چنین باز بعد آن ماجراها آمده ام و چنین هواهایی دارم من ِ ... را چه به رزق لایحتسب !اما ...خودت چنین مرا به فضل و رحمتت عادت دادی که با آن سابقه ی لطفت چیز دیگری از تو توقع ندارم و خوب میدانی چقدر ...تشنه ی رزق لایتحسب ام

با حساب و کتاب به هیچ عنوان جور در نمیاید اما

همین خوب است دیگر ...


اصلا همین ها

امیدوارم میکند به گشایشت ...

آخر همیشه همین موقع ها به دادم رسیده ای 


انگار اصلا سخت میکنی کار را تا یادت تو بیفتم حساب کتاب ها را بهم میزنی تا یادم بیاید تو به اسباب اسباب بودنشان را دادی واگر تو نخواهی سرکنگبین صفرا می افزاید و روغن بادام خشکی.

و البته از دست بنده جز حساب کتاب چه بر می آید ؟

هیچ! جز زاری به درگاهت!

و مـن یـتـوکـل عـلى اللّه فـهـو حـسـبـه ان اللّه بـالغ امـره قـد جعل اللّه لکل شى ء قدرا



محمد
۱۳ مرداد ۹۷ ، ۰۲:۱۴ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰ نظر

‏-[بابا مگه من اصلا چقدرم؟😟]

+کم تر از ذره [که]نه ای؟

-[درست، خب حالا که چی؟😕]

+[تو فقط]پست مشو! مهر بِورز! 

-[تهش چی؟😔]

+تا به خلوت گه خورشید رسی چرخ زنان!

+😳


‎#حافظمیفرماد

محمد
۰۲ مرداد ۹۷ ، ۱۴:۵۵ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰ نظر

🎶🎧Hey You

 

pink floyd


دریافت

 
Hey you, out there in the cold

Getting lonely, getting old

Can you feel me?

Hey you, standing in the aisles

With itchy feet and fading smiles

Can you feel me?

Hey you, don't help them to bury the light

Don't give in without a fight

 

Hey you out there on your own

Sitting naked by the phone

Would you touch me?

Hey you with you ear against the wall

Waiting for someone to call out

Would you touch me?

Hey you, would you help me to carry the stone?

Open your heart, I'm coming home

 


But it was only fantasy

:(

.

.

.

محمد
۲۹ تیر ۹۷ ، ۱۴:۲۳ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰ نظر
 دیگر سکوت در دل من جا نمی شود
سنگ صبور پیش تو پیدا نمی شود؟

دیوارها خلوت ما را جویده اند!
دنیا امین حرف دل ما نمی شود

شب را میان آینه بر دوش می کشم
باید قبول کرد که تنها نمی شود

بغض اشک را درست دم حجله می کشد
این سینه با سکوت مداوا نمی شود

من از کنار ساکت این باتلاق ها
می خواستم گذر کنم اما نمی شود

دنیا دو روز دارد و در این دو روز هم
امروز ناگزیری و فردا نمی شود

پ.ن:
*از مستان رسوا اولین وبلاگی که عاشقش شدم!
تا گلو عمری بدهکاریم دستی را که باز 
دور دیگر مستمندان را به مستی وام داد_بدیع_
محمد
۲۹ تیر ۹۷ ، ۱۱:۵۷ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰ نظر

در وسط تابستان

 برگ زردی

 رقص کنان بر زمین افتاد🍂

محمد
۲۷ تیر ۹۷ ، ۱۰:۱۸ موافقین ۱ مخالفین ۰ ۰ نظر
برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید
محمد
۲۶ تیر ۹۷ ، ۲۱:۴۰

گو نام ما ز یاد بعمدا چه میبری

خود آید آنکه یاد نیاری ز نام ما

حافظ

محمد
۲۵ تیر ۹۷ ، ۰۰:۲۶ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰ نظر

‏لذت کشف و فهم داره با لذت تموم کردن کار ها(و کتاب ها)ی نصفه مبارزه میکنه و نامبرده بعد از سالیان متوالی زمام داری امور شخصیه ی اینجانب این نوبت گویا تا مقدار زیادی شکست خورده و کرسی ریاست امور را به جناب تموم کردن می سپارند! 

احتمالا چون وجود محترمم دریافته که این همه دور زدن و لذت کشف و فهم چیزهای مختلف بدون خروجی ملموس صرفا برای خودت میتونه دوست داشتنی (یا با اقماض مفید) باشه و کلا از بیرون چیز ملموس و خروجی هرچند کوچک میتونه دیده بشه و ارزش گذاری بشه و جدی گرفته شه . البته  لذت دیده شدن (که باهاش سر سازگاری ندارم و گرچه مدام مشغول نفی اش ام کار خودش را میکند و با پنبه سر جناب عقل را میبرد ) هم در این جنگ به کمک لذت تموم کردن اومده و مدام تو گوش عقل میخونه : نمیخوای که تو تنهایی خودت و فکرات و دور زدن هات برای کشف عمرت به سر بیاد؟ بالاخره میخوای ... یا نه!؟*

و لذاست که مجبور به تحمل جانکاهِ قسمت های دوست نداشتنی ِ ملال آورِ غیر قابل انفکاک از چیز ها و کار های  دوست داشتنی _که قبلا با کشف و فهمشان به ذوق آمده ام ولی خروجی ای ازشان نگرفته ام _شده ام.کارهایی که روزمرگی و تکرار در ذاتشان است . و به گمان اینجانب اثبات لزوم عقلی تحمل ناپسند های ملال آور انگیزه ی کافی برای تحمل تکرار و غر نزدن از روزمره را نمی دهد . چیز قوی تری میخواهد!و فقط شور سکر آور عارفانه ی مدام میتواند انسان را از شرشان خلاصی دهد.که هر لحظه ی این کار ها هم برای انسان مایه ی لذت ملموس شود. و خستگی از امر او معنی نداشته باشد .و آن حال**جز به دست حضرتش نیست...

آنم آرزوست!


* اثر گذاری_ مخاطب_ دیده شدن _رسیدن _احترام _رتق و فتق امور دنیوی _رفاه _طلب رزق و ...!

**

گاه گاهی کمی جنون دارم 

من جنونی مدام میخواهم_ برقعی


چو آن حال بدیدی بگو جل جلاله_مولانا

محمد
۲۲ تیر ۹۷ ، ۱۷:۱۷ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰ نظر

گاهی ادم قصد کاری را میکند و  برای مدت طولانی هی تاخیر می اندازد و هی می گوید :"باشه حالا ،باشه شرایط بهتر شه ."و یادش می رود که شرایط را خودش باید بهتر کند و این انتظار یک عمل است #بماند...

تا اینکه زمانی می گذرد و ترس از دست دادن موقعیت یقه ادم را میچسبد !به خودت می آیی و میبینی داری همه چیز رو میبازی و البته شرایط هم کمی بهترشده به لطف او (و نه به عمل نا چیز تو!)

میروی جلو که اقدام کنی... پدر خودتو در میاری و دل یک دله میکنی و تو این راه اینکه دیگه چیزی برای باختن نداری هم کمکت میکنه تا سینه رو صاف کنی و اون یه قدم رو برداری . تا اینکه میری جلو و میفهمی اون ترس ات بیهوده بوده و زود اقدام کردی شرایط عین پروژه ای است که شب دد لاین باز یه مدت تمدیدش کنن.

خب الان این تویی وتجربه ی شرایطی که خود به خود بهتر نشد و تلاش هایی که نکردی و پروژه ای که داشتی مجبور میشدی فایل بسیار ناقصش را ارسال کنی تا اینکه یار شب تحویل دوباره به دادت رسید .


این بار چه میکنی؟زانوی غم بغل می کنی که چرا فایل ناقص را تحویل نگرفت خواه رد کند خواه قبول؟مگر میخواهی از بار خلاص شوی؟ یا به سر منزل مقصود برسانی؟

ناراحتی از این تاخیر مقدر منطقی ست؟

چه اتفاقی از این بهتر میتوانست بیفتد؟


محمد
۳۱ خرداد ۹۷ ، ۲۲:۲۸ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰ نظر
برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید
محمد
۲۴ خرداد ۹۷ ، ۱۰:۵۸

من تو را بر شانه هایم می کشم

یا تو می خوانی به گیسویت مرا 

زخم ها زد راه بر جانم ولی

زخم عشق آورده تا کویت مرا


.

.

.

* گفتم که بوی زلفت گمراه عالمم کرد 

گفتا اگر "بدانی" هم اوت رهبر آید 

نقش خودآگاهی در جلو رفتن در طریق که به این خوبی  تو شعر حافظ جایگذاری شده رو کار ندارم 

فقط خواستم بگم راست گفت و حقا که از او جز راست نمی آید. صدق المحبوب !

محمد
۱۰ خرداد ۹۷ ، ۰۲:۰۱ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰ نظر

-چه قدر همه همکلاسی ها فرق کردن!

+آره همه فرق کردن ولی همه شبیه هم شدن!

(از مکالمه دو خانوم میانسال در کافه کتاب بعد دیدن همکلاسی های قدیمیشون)

محمد
۱۰ ارديبهشت ۹۷ ، ۱۶:۴۲ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰ نظر

وان رفتن خوشش بین وان گام آرمیده...

_حافظ با صدای نامجو میفرماد_
حجم: 6.47 مگابایت

محمد
۱۰ ارديبهشت ۹۷ ، ۱۶:۳۱ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰ نظر

زِ میوه های بهشتی چه ذوق دریابد

هر آن که سیب زنخدان شاهدی نَگَزید

#حافظ

#من_رو_میگه 😑

محمد
۰۵ فروردين ۹۷ ، ۰۹:۴۴ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱ نظر

پیش از این که نگار من شوی

تاریخ را با تقویم های بی شمار می سنجیدند

هندیان برای خود تقویمی داشتند

و چینیان بر این منوال قدم بر می داشتند

ایرانیان را آیین و رسمی بود

و مصریان از ماه و ستارگان کمک می خواستند

آن دم که تو نگار من شدی

تاریخ دیگر گونه شد

و تقویمی نو به میان آمد

از آن پس

همه ی مردمان این گونه سخن می گویند:

«هزاره ی اول پیش از چشمانش

و سده ی دهم بعد از چشمانش...»

#نزار_قبانی


محمد
۲۹ اسفند ۹۶ ، ۲۱:۱۹ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰ نظر

یاحق

 

ره ش یک جانمایه دارد و آن اصالت دادن به قصه دار بودن چیز هاست جانمایه ای که در آثار قبلی امیر خانی هم حضور دارد و مقداری از پارادایم حاکم بر داستان و کم کم پارادایم خواننده را می سازد اما در رهش با صراحتی کم سابقه بیان شده است *

احترام به قصه های چیز ها در جوامع در حال توسعه به شدت کم رنگ است . مردمی که در احتیاجات روزمره مانده اند دل و دماغی برای شنیدن قصه ها ندارند می دوند برای احتیاجات و جز اندکی به دست نمی آورد اما چرا؟ در ادامه میگویم.

باید دانست که این قصه ها فقط بار رمانتیک و نوستالژیک ندارند بلکه یک پایه ی بسیار مهم تمدن اند که در کمتر کشور در حال توسعه یا جهان سومی یافت میشود به قولی دوران مدرن دوران فراموشی قصه ها ی کشور های جهان سوم بوده است مگر اینکه اندیشمندانی گران مایه قبل از سرعت گرفتن قطار بی مهابای مدرنیته لزوم این قصه ها برای پیشرفت و حیات شرافتمندانه در دنیای مدرن را مدام گوشزد کرده باشند و اندیشمندان و متخصانی بسیار گرانمایه تر توانسته باشند این قصه ها و زمینه ها را در این پیشرفت های تکنولوژیک بسیار ضروری تهیه کرده باشند و به قولی مدرنیته را شخصی (ملی) سازی کرده باشند.

و برای مثال دکترشریعتی در ابتدای کتاب تاریخ تمدن این را گوشزد میکند وشهید مطهری این موضوع پیشرفت های مدرن را در کتاب اسلام و نیاز های زمان بررسی می کند گرچه مواجه اش با این مقوله تا حدی ساده انگارانه و غیر ذات گرایانه بود ولی در آخر این قصه ها به نوستالژیک هایی زیبا توسط انقلابیونِ بعد از جنگ باز تولید میشوند و در زمان سازندگی زمانی که این قصه ها باید حضوری پر رنگ داشته باشند به هیچ وجه جدی گرفنه نمیشود

 

.رهش احترام به قصه های پیشینی چیز ها را می آموزد.

این قصه های پیشینی چیز ها در علوم انسانی و فلسفه اصالت تاریخی نام دارند .

موضوعی که در کمتر موجودی در ایران باقی مانده است و یک مثالش که در رهش آمده است؛ اصالت تاریخی نداشتنِ (خانه مادر بزرگ ) شهرسازی و شهر سازان است .

و "علا" مای قصه نفهم هستیم و "لیا" آن عاشق قصه و اصالت است

 و مثال های مشکلات فراوان این نادیده گرفتن بسیار فراوان است . و اکثر اوقات هم دلیل و حلقه مفقوده عدم توسعه در بخش های مختلف یافت نمیشود و مسئول محترم با خودش میگوید مگر میشود فراموش کردن قصه ها عامل شکست پروژه ها باشند؟ این است حکایت جامعه و صنعتِ کژ مدرن **ایرانی . و باید دانست که خطرناک تر رخنه ی این کژی مدرن به فرهنگ ماست در اثر فراموشی قصه ها و سنت های فرهنگی.

 

این به این معای نیست که این علم و تکنولوژی مدرن فلان است و بیسار! حداقل در این خط خطی ها جایش نیست آن باشد به عهده ی عالمانش و البته... مگر چه میگوید علم مدرن؟

گام گام جلو برو ،آزمون پذیری داشته باش ، یافته هایت ابطال پذیر باشد و ...

و خب گذشتگان ما که علم داستان دار و با اصالت تاریخی داشتند هم تا حدودی این معیار ها را رعایت میکردند .این حرف من به معنای بازگشت و سوار خر شدن نیست!نتیجه این است که آن عالم و مهندس غربی وظیفه اش نیست بافت های سنتی و طبیعی و اجتماعی و... من را درنظر بگیرد برای خودش با آزمون و خطای بسیار 250 ساله به وضعیت فعلی رسیده است و باز مال خودش را اصلاح گام به گام میکند و من بر میدارم آن محصول خفن ِنامناسب با ساختار های خودم را می آورم

خب نتیجه؟! اوضاع کژ مدرن! و بعد با مشکلات بی نهایت که او ریز ریز در 250 سالِ بعد از انقلاب صنعتی حل کرده مواجه میشوم. و خب درمیمانم توجیه میکنم یا هرچیز دیگر و روابط مستشاری هم قطع شده و این مزید بر علت شده که من مهندس ایرانی باید شرایطم را بفهمم شرایط پیدا و پنهان  و محصول را بومی طراحی کنم و فقط به مونتاژ دیمونتاژ و مهندسی معکوس فانع نشوم در حوزه علوم انسانی و مدیریتی و... هم اوضاع تقریبا همین طوراست . چیز ها باید داستان دار باشد داستانی زنده و روشن از اصلاح و تجربه های قبلی ِاین چیزی که امروز دارم.




خانه مادر بزرگ


با خانه ی مادر بزرگ مشکل داریم؟ بو می دهد؟

 بسیار خب مشکلات را شفاف و ریز بیان کنیم و گام به گام و با حفظ داستان و پیشینه حلش کنیم

البته برای سوداگران علم جدیدو متفاوتی از علم مدرن  (با هر عنوان) باید بگویم که یکبار روش علمی را رعایت نکردیم و ناگهان از محصولش استفاده کرده ایم نباید بک بار دیگر در جهات عکس اینکار را انجام بدهیم و اوضاع را با تغییر بزرگ و چشم بسته و غیر مساله محور بدتر کنیم

از من نشنیده بگیرید که حکیمی که موی خود را در سیاست گذاری علم این مملکت سفید کرده بود در هنگامی بر او برآشفتم که این اوضاع نتایج سیاست گذاری 40 سال پیش اوست جواب داد:" مشکل علم و مهندسی مملکت ما فساد اقتصادی است نه علمی و فلسفه علمی من میگفتم خب به دانشجوی ما می آموزند که مسائل دیگران را حل کند نه مسائل خانه را! گفت  دانشجو _مخصوصا در علوم مهندسی_ کامل یاد میگید که بتواند مشکلات را علمی حل کند اما واسطه ها و دلالان به دلیل سود گزاف واسطه گری برای کالا ها ی تکنولوژیک و های-تِک خارجی نمیگذارند سرمایه های عظیمِ اکثرا دولتی سراغ کار تکنولوژیک و های-تک ایرانی بیاید." و اینچنین علم ما رشد نایافته و توسعه نایافته می ماند. و باز یک محصول که برای ما بی قصه های پیشینی است را میاوریم والبته اوضاع در علوم انسانی به خاطر ماهیت بومی تر آن متفاوت و بسیار بد تر است ...

تمت.

 

* رهش ص11 هر چیزی قصه ای دارد...

رهش ص 18 راستی سنگ های دیگر قصه ای نداشتند؟...

** نام کتابی از حمیدرضا جلایی پور


محمد
۱۹ اسفند ۹۶ ، ۰۰:۳۱ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰ نظر

ساقی غم فردای حریفان چه خوری؟

پیش آر پیاله را

که شب میگذرد!

 

"دنگ شو!!"

تایم لپس گرفته شده در منطقه رباط شریف اواخر تابستان 96 

 

 


مدت زمان: 2 دقیقه 9 ثانیه 

 

محمد
۲۴ بهمن ۹۶ ، ۰۸:۲۹ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰ نظر
1. 
من یک رضا امیرخانی خوانِ حرفه ای ام همه ی کتابهایش را خوانده ام و بعضی را چندبار .نظرم در نسبت این کتابش با دیگر کتاب های بازار نشر صائب نیست اما در مقایسه با دیگر کتاب هایش به گمانم صائب است.

2. 
بار دغدغه  بر ماجرای داستان میچربد برعکس منِ او
توصیفات به گستردگی و شفافی قیدار نیست 
پایان بندی و ماجرای پایانی به شدت بر باقی کتاب هایش میچربد.البته آخرش که انفعال چوپان :) را  نقد کرد خیلی صریح و بی مقدمه بود.
جنسیت راوی را عوض کرده اما من گاهی خودم را گم میکردم و یک هو به خودم می آمدم میدیدم قیداری به جای لیا گرفته ام... خودش از قالبش تا حدی رهیده است اما ما مانده ایم هنوز تویش :/
فصل 4 به شدت قلبم را درد اورد سنگین و سهمگین بود .ولی خب شاید خجالت بکشیم و درست با شهرمان رفتار کنیم . 
آهنگ "شهر من بخندِ" پالت بعد کتاب به شدت توصیه میشود.
شخصیت ها و دیالوگ ها عالی بودند مثل همیشه
البته قبلا شخصیت های بد دور بودند از شخصیت اصلی و رانده شده اما اینجا تسامحی جبری وجود داشت نسبت به شخصیتی که تقریبا بد بود و و از جنس سه لتی !قیدار به راحتی می راند یا کم تر میشد که تحمل کند قرتی ای را! اما لیا تحمل میکند . زن است دیگر! و دیگر اینکه چه قدر انتخاب خوبی بود روایت گری از یک زن برای بیان دغدغه ی زمین "مادر همه ی مان"!
در مجموع بین کتاب های امیرخانی جایش متوسط به بالا است .نه اول نه آخر و نه وسط!

محمد
۲۱ بهمن ۹۶ ، ۲۳:۱۴ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰ نظر

متن نوشته شده تحت تاثیر شرکت در جشن امضا کتاب منصور ضابطیان در پردیس کتاب است.


امضا کتاب

"

نگرانم نکند کسی ببیندم ...لعنت به این فضولی که وقتی با بیکاری و اندکی تنهایی مخلوط میشود چه کارها که به دست آدم نمیدهد ... جوِ روشن فکری پوپولیستی تهوع آوری حاکم است ...تلاش های بی وقفه برای امضا و سلفی


هیچ وقت این امضای کتاب لعنتی را نفهمیدم 

یعنی که چه؟ یک نفر از حس خوبی که هنگام/بعد امضای کتاب توسط نویسنده محبوبش احساس میکند با من حرف بزند لطفا!

مخصوصا آنجاییش که مینویسد. فلانی عزیز...

امضا کتاب وقتی ارزشمنده که تو واقعا ادم قابلی در سطح دوستی با آن نویسنده باشی و این نویسنده اول دوست تو باشد بعد فلان کتاب موفق را نوشته باشد یا حدالقل معاشرتی دور داشته باشید و بعد یک نسخه از کتاب با امضای خودش را بهت تحویل بدهد همین. جور دیگری نمیدانم چجوری این امضا لذت و ارزش میدهد 

لطفا یکی راهنمایی ام کند!🙏


✅تصریح کنم 

من با نشستن پای صحبت های یک نویسنده، کارگردان یا هر چیز دیگه کاملا موافقم اتفاقا اگر کسی ارزش هم صحبتی و یا سخنران شدن داشته باشد همین قشر کتابنویس اند اما تنها بخش امضا را نمیفهمم

"

🖋به اضافه ی اینکه :

امضا کتاب تلاشی  مذبوحانه است برای کم کردن فاصله ی هرمنوتیکی موجود بین ابژه و سوژه ،تلاشی برای این که نشان بدهیم بعله ما بهتر به تاویل کتاب نزدیکیم چون چند دقیقه ای نویسنده را دیده ایم ...تلاشی که چندان بی پایه نیست بر پای ی بی پایگی هرمنوتیکی!


پ.ن:رضا امیرخانی توی تاپ 10 نویسنده های معاصر مورد علاقه ام جایگاه اول را دارد (*)و قطعا در تاپ 10 کلیه نویسندگان ِ مورد علاقه من جای میگیرد  اما همیشه خواسته ام عشق کورم نکند! و البته خودش که تقصیری ندارد ملت 1 ساعت صف کشیده اند از ش امضا بگیرند! و فردا من هم شاید در این صف باشم اما نه برای امضا که شاید برای 30 ثانیه گپ ی که شاید گپ هرمنوتیکی بینمان را کم کند!

*: برای فهم عمق ماجرا بخوانید:

ِدینی که ادا نمیشود/ برای رضا ی امیر خانی عزیز/شماره-1

پ.ن2: از مهم ترین چیز هایی که ازرضا جان امیرخانی یادگرفته ام اصالت داشتن وروح داشتن چیز هاست
امضا نویسند ه که تو را نمیشناسد به اسم خودت گیرم با پسوند" جان" چه ارزشی دارد ؟؟بی جان ِ بی جان است این " جان"! و امیر خانی به من احترام به این جان را یاد داده است ...نقض غرض است اگر ازش امضا ی بی جانی بگیرم!
محمد
۱۹ بهمن ۹۶ ، ۲۲:۰۶ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰ نظر

مامانم داشت سعی میکرد برا نماز صبح بیدارم کنه

و بدنم بر اساس غریزه اش که تمایل به خواب داشت سعی میکرد مقاومت کنه 

مثلا به طور نیمه ناخودآگاه گفتم من بیدارم

بعد مامانم گفت: خب چه فایده داره این که بیدار باشی[ولی نمازت رو نخونی]

باز ضمیر ناخودآگاهم دنبال جواب گشت تا بتونم چند دقیقه ای رو بخوابم باز 

یهو اومد تو ذهنم بگم" بیداری مطلوبیـــت ذاتــــــی داره!"

بعد یه لحظه خودآگاهم برگاش ریخت !!😳 🍂

هوشیار شد و تو ذهنم جواب داد از کجا معلوم ؟!🤔

بعد همونطور که پای کشان به سمت وضو میرفتم تو دلم میگفتم ای تو روح 👻 هرچی فلسفه و منطق عه که خواب و زندگی نذاشته واسه ما!

محمد
۰۴ بهمن ۹۶ ، ۱۰:۱۴ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱ نظر

_...؟

+...

_...!

+[گفت] با این همه از سابقه نومید نشو ...

[حافظ]


محمد
۲۶ دی ۹۶ ، ۲۳:۵۶ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰ نظر

 بالاخره بعد از 5 سال انتظار کتاب جدید رضا امیر خانی ...


رضا امیرخانی در رمان رَهِش موضوع توسعه‌ی شهری را دستمایه قرار داده و تأثیرات آن را بر عرصه‌های زندگی انسان معاصر در قالب داستان زوجی معمار در تهران امروز به تصویر می‌کشد.

 «تهران - با این نماهای رومی- شده است برشی از معادن سنگ! معدنِ سنگِ عمودی‌شده‌ی بی‌ریختی است منطقه‌ی یک تهران. حالا هگمتانه چه حرفی برای دانش‌جوی معماری دارد؟ بگذریم؛ اتوبوس که بین راه در لالجین ایستاد، رفتم و زیباترین بشقاب‌ها را انتخاب کردم. برای دوره‌ی دانش‌جویی کمی گران بود و کسی از بچه‌ها طرف‌شان نرفته بود. دو تا برداشتم. یکی از دخترها که همیشه مانتوی جین می‌پوشید، گفت: به‌به! شاه‌زاده‌ی قصه‌ی ما هم وقتی اسب سفیدش را پارک کرد دم در خانه‌ی ویلاییِ لیا، برای کیک عصرانه بشقاب سفالی هم دارد!»

رَهِش

نویسنده: رضا امیرخانی

نشرافق



رهش



 منتظر جشن رونمایی رمان رَهِش و دیدار با رضا امیرخانی باشید. این کتاب به‌زودی از سوی نشر افق منتشر خواهد شد.

منبع : کانال تلگرامی نشر افق

 https://t.me/ofoqpublication/564

محمد
۲۳ دی ۹۶ ، ۱۳:۱۶ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰ نظر

واقعا فکر میکنید اگه سرتون رو با امتحانا گرم کنید  غروب جمعه بیخیال شما میشه؟

باید بگم خیلی در اشتباهید خب!🙄

 غروب جمعه ی امتحانا

محمد
۲۲ دی ۹۶ ، ۲۳:۳۱ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱ نظر

احساس موجودی رو دارم که وجودش_درتلگرام،گوگل پلاس،دایگو واننوت توییتر بلاگ اینستاگرام و کویک مموپلاس اورنوت یادااشت های توی گوشی از دست رفته ی سامسونگ سوم دبیرستان تقویم ها و دفترچه یادداشت هایی از 7 سال پیش تا همین اواخر،برگه های پرینت شده ی درفشانی هایی در پروفایل فیسبوک رحمت الله حذف شده در  سال سوم دبیرستان _ پخش شده. و خب الآن اون وجود های من گاها نزدم حاضر نیستند . مگه وجود بسیط نبود؟

محمد
۲۱ دی ۹۶ ، ۲۲:۴۲ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰ نظر

ساعت 10 رفتم یه جایی برای معاینه چشم سالن خالی بود و این کار جانبیشون بود اصلش یه چیچی بیولوژی دیگه بود .از دختر جوانی که انگار منشی تازه کار اونجا بود باتردید پرسیدم :برا ...راهنمایی....رانندگی .. معاینه چشم؟

گفت اره اما دکتر نهایتا تا 10 و 30 میان شاید زود تر . و من گفتم اوه نه ببخشید ممنون.

رفتم چند خیابون بالاتر مرکز بعدی ای که تو لیست معرفی شده بود . یه لحظه و فقط یک لحظه شک کردم دکتر هنوز نیومده اما منشی ها باسابقه تر از آن بودند که تا 23 تومنم رو کارت نکشیدم نگذارند شکم به یقین تبدیل بشه: الان ساعت 10 و 33 دقیقه است و نفر دوم رفته داخل اتاق ویزیت

 و شاید سهم من از این رفت و امد دو سه تا عکسی باشده از پیرمردی که انتظار را با خواندن صفحات خراسان میگذراند و پیرزن کنارش که گاهی به اطراف خیره میشد و گاه چرت میزد. مشخصا هر دو برای کنترل دیابت امده بودند .برایم عجیب تر از این ها زنی بود که میگفت از ساعت 8 و نیم امده و منشی احتمالا هی یک ربع یک ربع برای دکتر ناحسابی وقت می خریده تا 10 و نیم که حضرتشان تشریف بیاورند منتظر مانده و جز مقدار اندکی غر زدن کار دیگری نکرده است! عجیب بی آزار و پرحوصله  شدیم در مورد منشی ها! به لطف گوشی هایی که همیشه مشغولمان میدارند و همیشه کاری برای انجام دادن داریم.

محمد
۲۱ دی ۹۶ ، ۲۱:۰۲ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰ نظر

محمد
۱۶ دی ۹۶ ، ۰۱:۳۱ موافقین ۱ مخالفین ۰ ۰ نظر

یه بوی خوبی میاد که خیلی بوی خوب و خاطره انگیزیه فقط نکتش اینجایه که هرچی فشار میارم یادم نمیاد چه خاطره ای با این بو داشتم یا این بوی کیه ... فقط هی بو میکنم هی ته دلم یه حالی میشه !


پ.ن: از آدمی به خاطره بازیِ من بعیده واقعا همچین چیزی یادش نیاد ! D:

محمد
۰۹ دی ۹۶ ، ۱۸:۵۱ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰ نظر

حالا تنها چهار روز مانده بود که به آن شهرک برسد هم هیجان زده بود هم مردد 

شاید دخترک دیگر او را از یاد برده بود چون چوپان های زیادی برای فروختن پشم به آنجا میرفتند . به گوسفند هایش گفت :مهم نیست ،منم دخترای دیگه ای رو تو شهر های دیگه میشناسم 

اما ته دلش میدانست مهم است ، و چوپان ها مثل دریانوردان و خرده فروشان دوره گرد همواره شهری را میشناسند که در آن کسی زندگی میکند که میتواند کاری کند تا شادی تنها سفر کردن در جهان را از یاد ببرند .

#کیمیاگر

باصدای #محسن_نامجو

محمد
۳۰ آذر ۹۶ ، ۰۰:۲۸ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰ نظر

کارشناسی که کنکور میدی با خودت میگی اینو بدم که یک سختی ای امسال بکشم دیگه آسونیه تا آخر ... اما. برا ارشد اونقدر بزرگ شدی که بفهمی همچین چیزی افسانه است دست کم برا ی هر کی افسانه نباشه برای تو هست تو که خیر سرت انتخاب کردی که ...

ولی خب فرقش اینه که امسال سختی میکشی و بقیش رو سختی هایی میکشی که قابل تحمل ترن برات/مگه سختی ای که قابل تحمل باشه سختیه؟؟؟😀😂/ و انگار اون سختی ها برای تو ساخته شدن امسال داری کنکور میخونی که سختی هایی که مناسب تر باشه برات رو پیدا کنی !و به دوش بکشی ...

تا یار که را خواهد و میلش به که باشد...


محمد
۲۸ آذر ۹۶ ، ۰۹:۵۶ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰ نظر

اهل نقشه B نیستم یعنی نگذاشته ای که باشم همیشه دقیقه آخر. بعد از اینکع زور هایم را زده ام و نشده است آمده ای وبا خنده ای گفتی خب !همین بود همه ی زورت؟ عاجزانه نگاهت کرده ام و  نقشه A _بهترین حالت چیزی که میخواستم_ را اجرایی کرده ای و من مبهوت نگاه کرده ام ...

راستش میترسم از اینکه در قضایایی به این مهمی به نقشه B برسم

 برایم ناآشناست ... ترسناک است نمیدانم بعدش چه میشود؛بعد از شکست نقشه A!

می دانم حقم است ... اما تو که کریمی ، کارمارا با فضلت بیانداز نه عدلت

خودت رحم کن به این بنده ی ترسو ات ... یا کریم



الهنا عاملنا فضلک و لاتعاملنا بعدلک یا کریم!

محمد
۲۵ آذر ۹۶ ، ۲۳:۳۸ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰ نظر

از دست دادن معنا توسط فاصله ی وحشتناکی که بین کاری که میکنم و هدف و نتیجه و تاثیر مورد نظرم ؛که میل به بی نهایت میکنه

یکی ام نیست بزند پس کله ام و بگوید ما مامور به وظیفه ایم نه نتیجه کله روغنی! صاحب البیت دیگریست تو صرفا کار گر روز مزدی

کارگر روز مزد خفن ترین ارباب عالم که جوش دخل و خرج ارباب را نمیزند، صرفا یک کار هایی میکند که خودش را لوس کند برای ارباب و شامل یه نگاه و لطف خاصی بشود ... خب حیف که کسی نیست این ها را بهم بگوید! 

وگرنه به اش میگفتم سلمنا! وظیفه چیه؟ برای من دانشجوی ترم هفت مکانیک که فکر میکند فلسفه دوست دارد و یک چیزهایی دیگر وظیفه چیست؟و اون وقت زانو به زانو می نشستیم و تا  خود صبح گریه میکردیم یحتمل...


محمد
۲۳ آذر ۹۶ ، ۰۶:۵۴ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰ نظر