جوب در آسمان

خیس نشوید!

جوب در آسمان

خیس نشوید!

جوب در آسمان ...پس چه خیال کردی ؟! به خیالت مینویسم آسمان در چشم های تو ...آه مامانم اینا! از این عاشقانه های شیت شده!
یا حتی نه"آسمان در جوب " آخر وقتی به آن خوبی میشود آسمان را دید چه کاری است که به جوب نگاهی کنی برای دیدنش
اما گاهی باید جوب را در آسمان دید گاهی...باید...

کانال این وبلاگ هم راه اندازی شده :
https://t.me/kennelatsky

آخرین مطالب
پیام های کوتاه
پربیننده ترین مطالب
  • ۲۶ دی ۹۴ ، ۲۲:۵۷
    دور
  • ۰۷ بهمن ۹۴ ، ۲۳:۵۹
    .
آخرین نظرات
  • ۴ بهمن ۹۶، ۱۰:۲۷ - parsay
    mamnoon
  • ۱۸ خرداد ۹۶، ۱۳:۴۰ - چ‍[نا] گوارا
    به وفور.
پیوندهای روزانه
برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید
محمد
۲۴ خرداد ۹۷ ، ۱۰:۵۸

من تو را بر شانه هایم می کشم

یا تو می خوانی به گیسویت مرا 

زخم ها زد راه بر جانم ولی

زخم عشق آورده تا کویت مرا


.

.

.

* گفتم که بوی زلفت گمراه عالمم کرد 

گفتا اگر "بدانی" هم اوت رهبر آید 

نقش خودآگاهی در جلو رفتن در طریق که به این خوبی  تو شعر حافظ جایگذاری شده رو کار ندارم 

فقط خواستم بگم راست گفت و حقا که از او جز راست نمی آید. صدق المحبوب !

محمد
۱۰ خرداد ۹۷ ، ۰۲:۰۱ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰ نظر

-چه قدر همه همکلاسی ها فرق کردن!

+آره همه فرق کردن ولی همه شبیه هم شدن!

(از مکالمه دو خانوم میانسال در کافه کتاب بعد دیدن همکلاسی های قدیمیشون)

محمد
۱۰ ارديبهشت ۹۷ ، ۱۶:۴۲ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰ نظر

وان رفتن خوشش بین وان گام آرمیده...

_حافظ با صدای نامجو میفرماد_
حجم: 6.47 مگابایت

محمد
۱۰ ارديبهشت ۹۷ ، ۱۶:۳۱ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰ نظر

زِ میوه های بهشتی چه ذوق دریابد

هر آن که سیب زنخدان شاهدی نَگَزید

#حافظ

#من_رو_میگه 😑

محمد
۰۵ فروردين ۹۷ ، ۰۹:۴۴ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱ نظر

پیش از این که نگار من شوی

تاریخ را با تقویم های بی شمار می سنجیدند

هندیان برای خود تقویمی داشتند

و چینیان بر این منوال قدم بر می داشتند

ایرانیان را آیین و رسمی بود

و مصریان از ماه و ستارگان کمک می خواستند

آن دم که تو نگار من شدی

تاریخ دیگر گونه شد

و تقویمی نو به میان آمد

از آن پس

همه ی مردمان این گونه سخن می گویند:

«هزاره ی اول پیش از چشمانش

و سده ی دهم بعد از چشمانش...»

#نزار_قبانی


محمد
۲۹ اسفند ۹۶ ، ۲۱:۱۹ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰ نظر

یاحق

 

ره ش یک جانمایه دارد و آن اصالت دادن به قصه دار بودن چیز هاست جانمایه ای که در آثار قبلی امیر خانی هم حضور دارد و مقداری از پارادایم حاکم بر داستان و کم کم پارادایم خواننده را می سازد اما در رهش با صراحتی کم سابقه بیان شده است *

احترام به قصه های چیز ها در جوامع در حال توسعه به شدت کم رنگ است . مردمی که در احتیاجات روزمره مانده اند دل و دماغی برای شنیدن قصه ها ندارند می دوند برای احتیاجات و جز اندکی به دست نمی آورد اما چرا؟ در ادامه میگویم.

باید دانست که این قصه ها فقط بار رمانتیک و نوستالژیک ندارند بلکه یک پایه ی بسیار مهم تمدن اند که در کمتر کشور در حال توسعه یا جهان سومی یافت میشود به قولی دوران مدرن دوران فراموشی قصه ها ی کشور های جهان سوم بوده است مگر اینکه اندیشمندانی گران مایه قبل از سرعت گرفتن قطار بی مهابای مدرنیته لزوم این قصه ها برای پیشرفت و حیات شرافتمندانه در دنیای مدرن را مدام گوشزد کرده باشند و اندیشمندان و متخصانی بسیار گرانمایه تر توانسته باشند این قصه ها و زمینه ها را در این پیشرفت های تکنولوژیک بسیار ضروری تهیه کرده باشند و به قولی مدرنیته را شخصی (ملی) سازی کرده باشند.

و برای مثال دکترشریعتی در ابتدای کتاب تاریخ تمدن این را گوشزد میکند وشهید مطهری این موضوع پیشرفت های مدرن را در کتاب اسلام و نیاز های زمان بررسی می کند گرچه مواجه اش با این مقوله تا حدی ساده انگارانه و غیر ذات گرایانه بود ولی در آخر این قصه ها به نوستالژیک هایی زیبا توسط انقلابیونِ بعد از جنگ باز تولید میشوند و در زمان سازندگی زمانی که این قصه ها باید حضوری پر رنگ داشته باشند به هیچ وجه جدی گرفنه نمیشود

 

.رهش احترام به قصه های پیشینی چیز ها را می آموزد.

این قصه های پیشینی چیز ها در علوم انسانی و فلسفه اصالت تاریخی نام دارند .

موضوعی که در کمتر موجودی در ایران باقی مانده است و یک مثالش که در رهش آمده است؛ اصالت تاریخی نداشتنِ (خانه مادر بزرگ ) شهرسازی و شهر سازان است .

و "علا" مای قصه نفهم هستیم و "لیا" آن عاشق قصه و اصالت است

 و مثال های مشکلات فراوان این نادیده گرفتن بسیار فراوان است . و اکثر اوقات هم دلیل و حلقه مفقوده عدم توسعه در بخش های مختلف یافت نمیشود و مسئول محترم با خودش میگوید مگر میشود فراموش کردن قصه ها عامل شکست پروژه ها باشند؟ این است حکایت جامعه و صنعتِ کژ مدرن **ایرانی . و باید دانست که خطرناک تر رخنه ی این کژی مدرن به فرهنگ ماست در اثر فراموشی قصه ها و سنت های فرهنگی.

 

این به این معای نیست که این علم و تکنولوژی مدرن فلان است و بیسار! حداقل در این خط خطی ها جایش نیست آن باشد به عهده ی عالمانش و البته... مگر چه میگوید علم مدرن؟

گام گام جلو برو ،آزمون پذیری داشته باش ، یافته هایت ابطال پذیر باشد و ...

و خب گذشتگان ما که علم داستان دار و با اصالت تاریخی داشتند هم تا حدودی این معیار ها را رعایت میکردند .این حرف من به معنای بازگشت و سوار خر شدن نیست!نتیجه این است که آن عالم و مهندس غربی وظیفه اش نیست بافت های سنتی و طبیعی و اجتماعی و... من را درنظر بگیرد برای خودش با آزمون و خطای بسیار 250 ساله به وضعیت فعلی رسیده است و باز مال خودش را اصلاح گام به گام میکند و من بر میدارم آن محصول خفن ِنامناسب با ساختار های خودم را می آورم

خب نتیجه؟! اوضاع کژ مدرن! و بعد با مشکلات بی نهایت که او ریز ریز در 250 سالِ بعد از انقلاب صنعتی حل کرده مواجه میشوم. و خب درمیمانم توجیه میکنم یا هرچیز دیگر و روابط مستشاری هم قطع شده و این مزید بر علت شده که من مهندس ایرانی باید شرایطم را بفهمم شرایط پیدا و پنهان  و محصول را بومی طراحی کنم و فقط به مونتاژ دیمونتاژ و مهندسی معکوس فانع نشوم در حوزه علوم انسانی و مدیریتی و... هم اوضاع تقریبا همین طوراست . چیز ها باید داستان دار باشد داستانی زنده و روشن از اصلاح و تجربه های قبلی ِاین چیزی که امروز دارم.




خانه مادر بزرگ


با خانه ی مادر بزرگ مشکل داریم؟ بو می دهد؟

 بسیار خب مشکلات را شفاف و ریز بیان کنیم و گام به گام و با حفظ داستان و پیشینه حلش کنیم

البته برای سوداگران علم جدیدو متفاوتی از علم مدرن  (با هر عنوان) باید بگویم که یکبار روش علمی را رعایت نکردیم و ناگهان از محصولش استفاده کرده ایم نباید بک بار دیگر در جهات عکس اینکار را انجام بدهیم و اوضاع را با تغییر بزرگ و چشم بسته و غیر مساله محور بدتر کنیم

از من نشنیده بگیرید که حکیمی که موی خود را در سیاست گذاری علم این مملکت سفید کرده بود در هنگامی بر او برآشفتم که این اوضاع نتایج سیاست گذاری 40 سال پیش اوست جواب داد:" مشکل علم و مهندسی مملکت ما فساد اقتصادی است نه علمی و فلسفه علمی من میگفتم خب به دانشجوی ما می آموزند که مسائل دیگران را حل کند نه مسائل خانه را! گفت  دانشجو _مخصوصا در علوم مهندسی_ کامل یاد میگید که بتواند مشکلات را علمی حل کند اما واسطه ها و دلالان به دلیل سود گزاف واسطه گری برای کالا ها ی تکنولوژیک و های-تِک خارجی نمیگذارند سرمایه های عظیمِ اکثرا دولتی سراغ کار تکنولوژیک و های-تک ایرانی بیاید." و اینچنین علم ما رشد نایافته و توسعه نایافته می ماند. و باز یک محصول که برای ما بی قصه های پیشینی است را میاوریم والبته اوضاع در علوم انسانی به خاطر ماهیت بومی تر آن متفاوت و بسیار بد تر است ...

تمت.

 

* رهش ص11 هر چیزی قصه ای دارد...

رهش ص 18 راستی سنگ های دیگر قصه ای نداشتند؟...

** نام کتابی از حمیدرضا جلایی پور


محمد
۱۹ اسفند ۹۶ ، ۰۰:۳۱ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰ نظر

ساقی غم فردای حریفان چه خوری؟

پیش آر پیاله را

که شب میگذرد!

 

"دنگ شو!!"

تایم لپس گرفته شده در منطقه رباط شریف اواخر تابستان 96 

 

 


مدت زمان: 2 دقیقه 9 ثانیه 

 

محمد
۲۴ بهمن ۹۶ ، ۰۸:۲۹ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰ نظر
1. 
من یک رضا امیرخانی خوانِ حرفه ای ام همه ی کتابهایش را خوانده ام و بعضی را چندبار .نظرم در نسبت این کتابش با دیگر کتاب های بازار نشر صائب نیست اما در مقایسه با دیگر کتاب هایش به گمانم صائب است.

2. 
بار دغدغه  بر ماجرای داستان میچربد برعکس منِ او
توصیفات به گستردگی و شفافی قیدار نیست 
پایان بندی و ماجرای پایانی به شدت بر باقی کتاب هایش میچربد.البته آخرش که انفعال چوپان :) را  نقد کرد خیلی صریح و بی مقدمه بود.
جنسیت راوی را عوض کرده اما من گاهی خودم را گم میکردم و یک هو به خودم می آمدم میدیدم قیداری به جای لیا گرفته ام... خودش از قالبش تا حدی رهیده است اما ما مانده ایم هنوز تویش :/
فصل 4 به شدت قلبم را درد اورد سنگین و سهمگین بود .ولی خب شاید خجالت بکشیم و درست با شهرمان رفتار کنیم . 
آهنگ "شهر من بخندِ" پالت بعد کتاب به شدت توصیه میشود.
شخصیت ها و دیالوگ ها عالی بودند مثل همیشه
البته قبلا شخصیت های بد دور بودند از شخصیت اصلی و رانده شده اما اینجا تسامحی جبری وجود داشت نسبت به شخصیتی که تقریبا بد بود و و از جنس سه لتی !قیدار به راحتی می راند یا کم تر میشد که تحمل کند قرتی ای را! اما لیا تحمل میکند . زن است دیگر! و دیگر اینکه چه قدر انتخاب خوبی بود روایت گری از یک زن برای بیان دغدغه ی زمین "مادر همه ی مان"!
در مجموع بین کتاب های امیرخانی جایش متوسط به بالا است .نه اول نه آخر و نه وسط!

محمد
۲۱ بهمن ۹۶ ، ۲۳:۱۴ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰ نظر

متن نوشته شده تحت تاثیر شرکت در جشن امضا کتاب منصور ضابطیان در پردیس کتاب است.


امضا کتاب

"

نگرانم نکند کسی ببیندم ...لعنت به این فضولی که وقتی با بیکاری و اندکی تنهایی مخلوط میشود چه کارها که به دست آدم نمیدهد ... جوِ روشن فکری پوپولیستی تهوع آوری حاکم است ...تلاش های بی وقفه برای امضا و سلفی


هیچ وقت این امضای کتاب لعنتی را نفهمیدم 

یعنی که چه؟ یک نفر از حس خوبی که هنگام/بعد امضای کتاب توسط نویسنده محبوبش احساس میکند با من حرف بزند لطفا!

مخصوصا آنجاییش که مینویسد. فلانی عزیز...

امضا کتاب وقتی ارزشمنده که تو واقعا ادم قابلی در سطح دوستی با آن نویسنده باشی و این نویسنده اول دوست تو باشد بعد فلان کتاب موفق را نوشته باشد یا حدالقل معاشرتی دور داشته باشید و بعد یک نسخه از کتاب با امضای خودش را بهت تحویل بدهد همین. جور دیگری نمیدانم چجوری این امضا لذت و ارزش میدهد 

لطفا یکی راهنمایی ام کند!🙏


✅تصریح کنم 

من با نشستن پای صحبت های یک نویسنده، کارگردان یا هر چیز دیگه کاملا موافقم اتفاقا اگر کسی ارزش هم صحبتی و یا سخنران شدن داشته باشد همین قشر کتابنویس اند اما تنها بخش امضا را نمیفهمم

"

🖋به اضافه ی اینکه :

امضا کتاب تلاشی  مذبوحانه است برای کم کردن فاصله ی هرمنوتیکی موجود بین ابژه و سوژه ،تلاشی برای این که نشان بدهیم بعله ما بهتر به تاویل کتاب نزدیکیم چون چند دقیقه ای نویسنده را دیده ایم ...تلاشی که چندان بی پایه نیست بر پای ی بی پایگی هرمنوتیکی!


پ.ن:رضا امیرخانی توی تاپ 10 نویسنده های معاصر مورد علاقه ام جایگاه اول را دارد (*)و قطعا در تاپ 10 کلیه نویسندگان ِ مورد علاقه من جای میگیرد  اما همیشه خواسته ام عشق کورم نکند! و البته خودش که تقصیری ندارد ملت 1 ساعت صف کشیده اند از ش امضا بگیرند! و فردا من هم شاید در این صف باشم اما نه برای امضا که شاید برای 30 ثانیه گپ ی که شاید گپ هرمنوتیکی بینمان را کم کند!

*: برای فهم عمق ماجرا بخوانید:

ِدینی که ادا نمیشود/ برای رضا ی امیر خانی عزیز/شماره-1

پ.ن2: از مهم ترین چیز هایی که ازرضا جان امیرخانی یادگرفته ام اصالت داشتن وروح داشتن چیز هاست
امضا نویسند ه که تو را نمیشناسد به اسم خودت گیرم با پسوند" جان" چه ارزشی دارد ؟؟بی جان ِ بی جان است این " جان"! و امیر خانی به من احترام به این جان را یاد داده است ...نقض غرض است اگر ازش امضا ی بی جانی بگیرم!
محمد
۱۹ بهمن ۹۶ ، ۲۲:۰۶ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰ نظر

مامانم داشت سعی میکرد برا نماز صبح بیدارم کنه

و بدنم بر اساس غریزه اش که تمایل به خواب داشت سعی میکرد مقاومت کنه 

مثلا به طور نیمه ناخودآگاه گفتم من بیدارم

بعد مامانم گفت: خب چه فایده داره این که بیدار باشی[ولی نمازت رو نخونی]

باز ضمیر ناخودآگاهم دنبال جواب گشت تا بتونم چند دقیقه ای رو بخوابم باز 

یهو اومد تو ذهنم بگم" بیداری مطلوبیـــت ذاتــــــی داره!"

بعد یه لحظه خودآگاهم برگاش ریخت !!😳 🍂

هوشیار شد و تو ذهنم جواب داد از کجا معلوم ؟!🤔

بعد همونطور که پای کشان به سمت وضو میرفتم تو دلم میگفتم ای تو روح 👻 هرچی فلسفه و منطق عه که خواب و زندگی نذاشته واسه ما!

محمد
۰۴ بهمن ۹۶ ، ۱۰:۱۴ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱ نظر

_...؟

+...

_...!

+[گفت] با این همه از سابقه نومید نشو ...

[حافظ]


محمد
۲۶ دی ۹۶ ، ۲۳:۵۶ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰ نظر

 بالاخره بعد از 5 سال انتظار کتاب جدید رضا امیر خانی ...


رضا امیرخانی در رمان رَهِش موضوع توسعه‌ی شهری را دستمایه قرار داده و تأثیرات آن را بر عرصه‌های زندگی انسان معاصر در قالب داستان زوجی معمار در تهران امروز به تصویر می‌کشد.

 «تهران - با این نماهای رومی- شده است برشی از معادن سنگ! معدنِ سنگِ عمودی‌شده‌ی بی‌ریختی است منطقه‌ی یک تهران. حالا هگمتانه چه حرفی برای دانش‌جوی معماری دارد؟ بگذریم؛ اتوبوس که بین راه در لالجین ایستاد، رفتم و زیباترین بشقاب‌ها را انتخاب کردم. برای دوره‌ی دانش‌جویی کمی گران بود و کسی از بچه‌ها طرف‌شان نرفته بود. دو تا برداشتم. یکی از دخترها که همیشه مانتوی جین می‌پوشید، گفت: به‌به! شاه‌زاده‌ی قصه‌ی ما هم وقتی اسب سفیدش را پارک کرد دم در خانه‌ی ویلاییِ لیا، برای کیک عصرانه بشقاب سفالی هم دارد!»

رَهِش

نویسنده: رضا امیرخانی

نشرافق



رهش



 منتظر جشن رونمایی رمان رَهِش و دیدار با رضا امیرخانی باشید. این کتاب به‌زودی از سوی نشر افق منتشر خواهد شد.

منبع : کانال تلگرامی نشر افق

 https://t.me/ofoqpublication/564

محمد
۲۳ دی ۹۶ ، ۱۳:۱۶ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰ نظر

واقعا فکر میکنید اگه سرتون رو با امتحانا گرم کنید  غروب جمعه بیخیال شما میشه؟

باید بگم خیلی در اشتباهید خب!🙄

 غروب جمعه ی امتحانا

محمد
۲۲ دی ۹۶ ، ۲۳:۳۱ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱ نظر

احساس موجودی رو دارم که وجودش_درتلگرام،گوگل پلاس،دایگو واننوت توییتر بلاگ اینستاگرام و کویک مموپلاس اورنوت یادااشت های توی گوشی از دست رفته ی سامسونگ سوم دبیرستان تقویم ها و دفترچه یادداشت هایی از 7 سال پیش تا همین اواخر،برگه های پرینت شده ی درفشانی هایی در پروفایل فیسبوک رحمت الله حذف شده در  سال سوم دبیرستان _ پخش شده. و خب الآن اون وجود های من گاها نزدم حاضر نیستند . مگه وجود بسیط نبود؟

محمد
۲۱ دی ۹۶ ، ۲۲:۴۲ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰ نظر

ساعت 10 رفتم یه جایی برای معاینه چشم سالن خالی بود و این کار جانبیشون بود اصلش یه چیچی بیولوژی دیگه بود .از دختر جوانی که انگار منشی تازه کار اونجا بود باتردید پرسیدم :برا ...راهنمایی....رانندگی .. معاینه چشم؟

گفت اره اما دکتر نهایتا تا 10 و 30 میان شاید زود تر . و من گفتم اوه نه ببخشید ممنون.

رفتم چند خیابون بالاتر مرکز بعدی ای که تو لیست معرفی شده بود . یه لحظه و فقط یک لحظه شک کردم دکتر هنوز نیومده اما منشی ها باسابقه تر از آن بودند که تا 23 تومنم رو کارت نکشیدم نگذارند شکم به یقین تبدیل بشه: الان ساعت 10 و 33 دقیقه است و نفر دوم رفته داخل اتاق ویزیت

 و شاید سهم من از این رفت و امد دو سه تا عکسی باشده از پیرمردی که انتظار را با خواندن صفحات خراسان میگذراند و پیرزن کنارش که گاهی به اطراف خیره میشد و گاه چرت میزد. مشخصا هر دو برای کنترل دیابت امده بودند .برایم عجیب تر از این ها زنی بود که میگفت از ساعت 8 و نیم امده و منشی احتمالا هی یک ربع یک ربع برای دکتر ناحسابی وقت می خریده تا 10 و نیم که حضرتشان تشریف بیاورند منتظر مانده و جز مقدار اندکی غر زدن کار دیگری نکرده است! عجیب بی آزار و پرحوصله  شدیم در مورد منشی ها! به لطف گوشی هایی که همیشه مشغولمان میدارند و همیشه کاری برای انجام دادن داریم.

محمد
۲۱ دی ۹۶ ، ۲۱:۰۲ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰ نظر

محمد
۱۶ دی ۹۶ ، ۰۱:۳۱ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰ نظر

یه بوی خوبی میاد که خیلی بوی خوب و خاطره انگیزیه فقط نکتش اینجایه که هرچی فشار میارم یادم نمیاد چه خاطره ای با این بو داشتم یا این بوی کیه ... فقط هی بو میکنم هی ته دلم یه حالی میشه !


پ.ن: از آدمی به خاطره بازیِ من بعیده واقعا همچین چیزی یادش نیاد ! D:

محمد
۰۹ دی ۹۶ ، ۱۸:۵۱ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰ نظر

حالا تنها چهار روز مانده بود که به آن شهرک برسد هم هیجان زده بود هم مردد 

شاید دخترک دیگر او را از یاد برده بود چون چوپان های زیادی برای فروختن پشم به آنجا میرفتند . به گوسفند هایش گفت :مهم نیست ،منم دخترای دیگه ای رو تو شهر های دیگه میشناسم 

اما ته دلش میدانست مهم است ، و چوپان ها مثل دریانوردان و خرده فروشان دوره گرد همواره شهری را میشناسند که در آن کسی زندگی میکند که میتواند کاری کند تا شادی تنها سفر کردن در جهان را از یاد ببرند .

#کیمیاگر

باصدای #محسن_نامجو

محمد
۳۰ آذر ۹۶ ، ۰۰:۲۸ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰ نظر

کارشناسی که کنکور میدی با خودت میگی اینو بدم که یک سختی ای امسال بکشم دیگه آسونیه تا آخر ... اما. برا ارشد اونقدر بزرگ شدی که بفهمی همچین چیزی افسانه است دست کم برا ی هر کی افسانه نباشه برای تو هست تو که خیر سرت انتخاب کردی که ...

ولی خب فرقش اینه که امسال سختی میکشی و بقیش رو سختی هایی میکشی که قابل تحمل ترن برات/مگه سختی ای که قابل تحمل باشه سختیه؟؟؟😀😂/ و انگار اون سختی ها برای تو ساخته شدن امسال داری کنکور میخونی که سختی هایی که مناسب تر باشه برات رو پیدا کنی !و به دوش بکشی ...

تا یار که را خواهد و میلش به که باشد...


محمد
۲۸ آذر ۹۶ ، ۰۹:۵۶ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰ نظر

اهل نقشه B نیستم یعنی نگذاشته ای که باشم همیشه دقیقه آخر. بعد از اینکع زور هایم را زده ام و نشده است آمده ای وبا خنده ای گفتی خب !همین بود همه ی زورت؟ عاجزانه نگاهت کرده ام و  نقشه A _بهترین حالت چیزی که میخواستم_ را اجرایی کرده ای و من مبهوت نگاه کرده ام ...

راستش میترسم از اینکه در قضایایی به این مهمی به نقشه B برسم

 برایم ناآشناست ... ترسناک است نمیدانم بعدش چه میشود؛بعد از شکست نقشه A!

می دانم حقم است ... اما تو که کریمی ، کارمارا با فضلت بیانداز نه عدلت

خودت رحم کن به این بنده ی ترسو ات ... یا کریم



الهنا عاملنا فضلک و لاتعاملنا بعدلک یا کریم!

محمد
۲۵ آذر ۹۶ ، ۲۳:۳۸ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰ نظر

از دست دادن معنا توسط فاصله ی وحشتناکی که بین کاری که میکنم و هدف و نتیجه و تاثیر مورد نظرم ؛که میل به بی نهایت میکنه

یکی ام نیست بزند پس کله ام و بگوید ما مامور به وظیفه ایم نه نتیجه کله روغنی! صاحب البیت دیگریست تو صرفا کار گر روز مزدی

کارگر روز مزد خفن ترین ارباب عالم که جوش دخل و خرج ارباب را نمیزند، صرفا یک کار هایی میکند که خودش را لوس کند برای ارباب و شامل یه نگاه و لطف خاصی بشود ... خب حیف که کسی نیست این ها را بهم بگوید! 

وگرنه به اش میگفتم سلمنا! وظیفه چیه؟ برای من دانشجوی ترم هفت مکانیک که فکر میکند فلسفه دوست دارد و یک چیزهایی دیگر وظیفه چیست؟و اون وقت زانو به زانو می نشستیم و تا  خود صبح گریه میکردیم یحتمل...


محمد
۲۳ آذر ۹۶ ، ۰۶:۵۴ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰ نظر

گوشه گیران زود دل را تصرف میکنند

بیشتر دل میبرد خالی که در کنج لب است!

صائب

محمد
۲۱ آذر ۹۶ ، ۰۹:۵۱ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰ نظر

این یادداشت ترم اول نوشته شد . میکند به عبارتی 3 سال پیش.

  چون به دانشجو روز نزدیک شدندی و گفتندندی آن را شانزدهم روز بود از آذر و در سال های اخیر هفته ای است از آن به بعد و سبب آن نام کردن آن بودست که در آن جنبشی در دانشگاه راه افتادندی و به یا د آن جنبش دانشجو جماعت که هیچ نسبتی با جنش و تحرک وmovement نداشتندی و از آنجا که برای مردمان سخت عجیب نمودندی نام نکردند آن را دانشجو روز چون در این روز بود که نمودی دیده شد عینی از این موجودات سربرگریبان فربرده ی خسته!!!
بالاخص ترم اولی ایشان(ترمکان) بسیار خوشحال گردیده و در خیال خام خویش متصور شده که قرار است در این روز دست بر شراب و اطعام کرده و شادی بسیار برند....( نشان به این نشان که در این روز کوفت هم میل ننمودیم مفتی در دانشگاه!!) البت گویی از قافله چتر بازان غذا رزرو کرده کیکی اشانتیون دادندی ایشان را همانا  خدای کوفتشان کناد!!!(بعدا نوشت:همانا در ترم 7 این روز فرخنده با پنجشنبه قرین گشت و هرگونه خرجی از سوی دانشگاه را برای این موجود ات زبان بسته بالکل منتفی نمود و در عوض با یک امتحان مشتی از ما پذیرایی کردندی خدای عوضشان دهاد!)
وندانستندی همی که در آذر گویند هفتگان را که امتحانات میان ترم و کلاس ها جبرانی بسیار بوده و البت همایش ها که به دلایلی که رفت نتوانتستندی شرکت کرده   (مگر بی خیال پاس شدن واحد های ترم اول شدندی ک بر ما بسی گران تمام میشود...)
که امتحانات  میان ترم اولی مِن همایشات روز و هفته دانشجو!!!
 واندر احوالات این دانشجوی حقیر همین بس که از امکانات دانشگاه فقطftpرا که الحق و الانصاف نادره چیزیست استفاده نموده و در وصفش همین بس که سرعت دانلودش به 30 mb/s هم میرسید!! و جز آن به سراغ استخر 2 هزار تومنی و پیتنت بال 8 هزار تومنی نرفتندی که جای بسی تاسف دارد ....
این رقعه نگاشته شد به 2:06 بامداد 17 آذر که فردایش امتحان زبان است و من کم از سدس (1/6)آن  خوانده ام 
 باشد تا خدای عزوجل رحمتبی آرد...
پ.ن : امتحان به خیر گذشت....

محمد
۱۷ آذر ۹۶ ، ۰۶:۱۳ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰ نظر

سرگرمیِ جدیدِ شبِ جمعه؟

اینکه بروم کتابفروشی ها و بگویم" کتاب جز< و> کل رو دارید؟"بعد من را ببرد و جز <از> کل را بدهد دستم و بگویم "نه این جز از کله، من کتاب جز و کل رو میخوام اثر و زندگی نامه هایزنبرگ ..." آخر هم نیافتمش ولی رجا واثق دارم بر اساس شنیده ها ی موثق که کتابفروشی جهاد دانشگاهی داشته باشدَش!



پ.ن:ولی بازهم دود از کنده بلند میشود کتابفروشی انتشارات امام بود که فهمید که جز و کل برای خودش کتاب متشخصیست و میدانست که کی دوباره ممکن است بیاید و کدام نشر زده اش ،البته مطلقا خیال نشود که من از خیر لذت توضیح دادن و شو آف دانش انحصاری ام در زمینه تفاوت این دو کتاب در مقابل ایشان گذشته ام.هیهات!

پ.ن .2 راستی تا یادم نرفته نمایشگاه کتاب مشهد به غایت مزخرف بود . توضیح بیشتر اگر عمری بود و حالی!
محمد
۱۷ آذر ۹۶ ، ۰۱:۱۲ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰ نظر

داشتن از تو قشنگه

 بی قراری از تو دارم! 


هوش خوابه

عقل دنگه

دل شده،جان میسپارم...


گرچه هرچه در گذشته خوانده ام کردم فراموش

                                              از تو خواندن مانده با من

                

                               آه آیا می دهی گوش؟؟



دنگ شو

خورشید می شوم

محمد
۱۵ آذر ۹۶ ، ۲۲:۱۵ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰ نظر
می ترسیدم میل من به دیدن او باعث شود دیگر هیچ وقت نبینمش

از :

محمد
۱۲ آذر ۹۶ ، ۲۰:۰۴ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰ نظر

امروز هم به رخوت بی بادگی گذشت

فاضل نظری

محمد
۲۹ آبان ۹۶ ، ۲۲:۱۵ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱ نظر
میدونی خوبی آرزو های بزرگ چیه؟آرزو های خیلی خیلی بزرگ...آرزو های خیلی دور...
شاید برات عجیب باشه اما آرزو های خیلی بزرگ آرومت میکنن ... میدونی زورت نمیرسه براوردشون کنی میفهمی دست تو نیست برآورده شدنشون ...بالا پایین های تو برا بدست آوردنشون شبیه شوخیه *خلاصه که گمان مبر که ای کار بی حواله برآید-حافظ
خب تا اینجا قسمت نا امید کننده ماجراست اما این آرامش از نامیدی نمیاد یعنی هم میاد هم نه! این آرامش از ناامیدی از خودت و امیدواری به او میاد ... اویی که ...! وقتی میدانی تنها راه براوردشدن اون آرزو اونه... خب حواست فقط به اونه!حواست هست دل اونو به دست بیاری ... برای اون خود شیرینی کنی! حواست هست برا به دست اوردن آرزو کاری نکنی که اون دوست نداره ... چون اولا میدونی با اون کارت به آرزو نمیرسی (زورت کمه!)و دوما شاهراه رسیدن به آرزو از طریق اون رو میبندی!احساس میکنم کلی توضیح واضحات دادم و خودم حالم از این بد میشه

 * این کارا شوخی هاییه  که خدا جدی میگیره! یا من یعطی الکثیر بالقلیل 
**راستی خیلی وقتا شده این دلبری کردن از اون اینقدر لذت بخش بوده که تو بیخیال خواستت میشی ولی اون بهت میدتش و تو خجالت زده میگی:"آوه!من به وجود چنین چیزی چنان چیز حقیر چون می طلبیدم؟!"_مولانا فیه ما فیه


محمد
۱۵ آبان ۹۶ ، ۲۲:۴۷ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰ نظر




تو جاده پر از مَردمه

بمناسبت اربعین ١٤٣٩

 حسین سیب سرخى


@abaratinfo


مدت زمان: 2 دقیقه 18 ثانیه 



محمد
۱۰ آبان ۹۶ ، ۱۰:۱۹ موافقین ۱ مخالفین ۰ ۱ نظر
لابد شده شما هم کسی را از دور ببینید و فکر کنید آشنایی یا محبوبی است* و مسیری طولانی به دنبالش بروید... و در راه فکر کنید وقتی روبه رویش قرار رفتید یا به او رسیدید چه بگویید ، چگونه صحبت را آغاز کنید؟اصلا رویتان میشود سر صحبت راباز کنیدیا نه؟نکند در لحظه رو یا رویی شرم غلبه کند و نتوانی لب به سخن باز کنی!بااشک حلقه زده در چشم در لحظه گره خوردن نگاه هایتان چه میکنید؟امااین هابماند...اصلا می شناسدتان یا...نه! خدا نکند نشناسد :( ...و شما مجبور شده تا دست به دامن خاطرات شوید برای اثبات آشنایی...(هنگامی که او برای شما روشنی بخش خاطرات و گذشته است مجبور شوید برای روشن کردن شخصیت خودتان برایش از خاطرات بی مقدار**مایه بگذارید)...بگذریم...
مدتی در راه بوده اید و گاه دوان دوان و گاهی آهسته  و آرام به دنبالش رفته اید و منتظر پیچ یا موقعیتی مناسب برای رویا رویی با این محبوب یا آشنا هستید دل دردلتان نیست
 ...تا اینکه ناگهان در هنگام رویارویی در آن لحظه ی با شکوه می فهمید اشتباه گرفته اید ...شما خطا کرده اید و مدتی به دنبال آدم اشتباهی رفته اید .
زمانی گذشته است...
و راهی رفته اید و از راهتان دور شده اید برای یک اشتباه... و بیهوده ذهن تان و دلتان را با فکر و ذکرش***مشغول کرده اید و لرزانده اید ... و حال می فهمید همه این ها بیهوده بوده و چه بسا همه این اشتباه ها باعث دور شدن شما از مسیر آشنا و محبوب تان شده باشد... و اگر اندک توفیقی بر دیدنش داشته اید همه از دست شده باشد...اگر این روند اشتباه بالا را زیاد تکرار  کنید بعید نیست دیگر خسته شوید ...بخش استقرای عقلتان بر احتمال های دلتان بچربد ... و با دیدن شبیهی به او (که نمیدانید اوست یا باز اشتباه شده مانند nبار گذشته!)...گوشه ای که بتوانید مسیر رفتنش را تا محو شدن از دیدگانتان دنبال کنید نشسته و آرام با خود بگویید...
" از دنبال کردن های اشتباهی خسته شدم ...یارا..." ****

توضیحات:
*میزان این اشتباه و قوی بودن این حس آشنا پنداری بیگانه ها نسبت مستقیمی با وجود حس انتظار و یا درد فراق معشوق در شما دارد
**مگر چیزی که جوری به او ربط دارد می تواند بی مقدار باشد؟!
***حکما ذکر کار دل است
****می توان به امام سجاد (ع)اقتدا کرد و گفت : " یا کهف حین تعیینی المذاهب!"ای پناهگاه من هنگامی که مذاهب(راه ها) مرا خسته میکنند


پ.ن: راستش این مطلب را یک سالی باید بشود که نوشته ام منهای بعضی ویرایش ها و افزونه ...اما نکته تکمیلی ای دارد که این روز ها میفهمم ...به عجز رسیدن مبارک است اگر بفهمی وصال به دویدن های تو نیست ولی همچنان بدوی!اعجز مبارک است اگر از همه نا امید شوی مخصوصا از خودت! و به "او" امیدوار عجز مبارک است اگر بفهمی که" خیال باشد کاین کار بی حواله برآید"عجز مبارک است آن جا که یار دل برایت بسوزاند و خود قدم بر...
بماند
محمد
۲۶ مهر ۹۶ ، ۲۳:۱۴ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰ نظر

...یا کهف حین تعیینی المذاهب 

ای پناهگاه من هنگامی که مذاهب مرا خسته میکنند

.

.

.

صحیفه سجادیه 

دعا 51

محمد
۲۱ مهر ۹۶ ، ۱۴:۲۵ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰ نظر
برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید
محمد
۱۲ مهر ۹۶ ، ۲۱:۵۴


متن منتشر شده توسط دکتر #بیژن_عبدالکریمی درمورد #کافه_محرم :

کافه محرّم

در هر دوره تاریخی در هر جامعه، فرهنگ و تمدنی همواره محلی برای گفتگو و در معرض تفکر و پرسش گری قرار دادن و نقد امور فرهنگی و اجتماعی وجود داشته است. معبدها، میادین، کنسیه ها، کلیساها، دانشگاه ها، کافه ها،... و این روزها فضاهای شبکه های اجتماعی مجازی نمونه هایی از مکان هایی بوده اند که هر یک بر اساس متافیزیک و درک خاصی از جهان و انسان شکل گرفته اند. اما در مشهد برخی از دانشجویان و جوانان این شهر دست به ابتکار عملی زیبا، و به نظرم بسیار معناداری زده اند. آنان برای ارتقا بخشیدن به سنت محرم در دیار ما و در کنار مساجد و تکایا دست به تشکیل یک کافه زده اند (در کنار خیابانها یا در یک پارک) و نام آن را با تعبیری کولاژگون، که نشان از وضعیت تاریخی و متافیزیکی جهان کنونی ما دارد (یعنی تشکیل کولاژهای فرهنگی و فلسفی به معنای ترکیب عناصر گوناگون فرهنگی بی آنکه ترکیب و وحدت بخشی بنیادینی در آن بتوان یافت) پرداخته اند. این جوانان در این محفل های خیابانی مستقل از همه نهادهای رسمی کوشیده اند به بسط سپهر عمومی حقیقی و اصیل در جامعه یاری رسانند. کافه محرم برای من معانی اجتماعی و متافیزیکی خاصی دارد. این کافه امسال سومین سال خود را تجربه می کند یعنی نشستی در فضایی آزاد و بحث و گفتگویی صمیمانه و رویاروی و با حضوری زنده میان دانشجویان و جوانان و حتی پاره ای از افراد میان سال و طلبه ها و یک استاد دانشگاهی (آن هم درست در کنار یک مسجد و یک تکیه اما نه در داخل آنها). عکس های زیر بیانگر این ابتکار و تجربه جوانان دوست داشتنی مشهد است. این گونه ابتکارها می تواند الگویی برای دیگر جوانان قرار گیرد.

منبع :کانال تلگرامی ایشان 

محمد
۰۷ مهر ۹۶ ، ۰۰:۰۱ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰ نظر

از امشب کافه محرم شروع میشه. 
کافه محرم تلاشی ست که دوستانم دو سالیست استارت زدن تا در دهه اول محرم فضایی رو ایجاد کنند که بتوان گفتگو کرد! قدرت گفتگو کردن با سلایق و نظرات متفاوت و اصلا حتی با نظرات موافق مهارتی ست کمشده در فرهنگ امروزیمان! کافه محرم فضایی دارد به دور از فضاهای سیاسی، امنیتی، اقتصادی، اجتماعی و حتی فرهنگی! ولی بسیار بسیار نزدیک به این مسائل! از آن جهت نزدیک که در این فضا درمورد این مسائل صحبت و گفتگو رخ میدهد و از آن جهت دور که قرار نیست محدودیتهای هیچکدام از آنها در این صحبتها اعمال شود. در کافه محرم همه مَحرَم هستند! هیچ اجنبی حضور ندارد! همه فرزندان همین آب و خاک هستند! همه هر حرفی میزنند(درست یا غلط) از روی دلسوزیست. بنابراین گفتنش ایرادی ندارد. کافه محرم همان فضای خودمانی است که سالهاست منتظرش هستیم تا بتوانیم حرفهای بین خودمان را بزنیم و هیچکس از آن سواستفاده نکند. جایی که تلاش می کند فضیلت فراموش شده ی گفتگو را زنده کند! جایی که تلاش می کند فضایش منطقی باشد. جایی که خیلی دم دست و قابل دسترسی همه ی جوانهاست، کنار خیابان خودمان. و جایی که دشمنی نیست برای سواستفاده از اختلاف نظرها و واقع بینی های ما، کنار خیابان خودمان!
امشب ساعت ١٨.١٥ بلوار خیام پارک روبروی مسجد قبا میزبان یکی از اساتید دوست داشتنی فلسفه از تهران هستیم دکتر بیژن عبدالکریمی. هرکی فضای آرام و دلنشینی برای صحبت و گفتگوی راهبردی میخواهد اینجا همه آرام آرامند!
#کافه_محرم
#فضیلت_فراموش_شده
#فصل_گفتگو
#کنار_خیابان_خودمان
#اینجا_همه_آرام_آرامند
#انسان_بودن

منبع 

یادداشت برادرم مهدی علوی در صفحه ی اینستاگرامش
خبر های کافه محرم را در اینجا دنبال کنید

محمد
۳۰ شهریور ۹۶ ، ۱۵:۰۹ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰ نظر