جوب در آسمان

خیس نشوید!

جوب در آسمان

خیس نشوید!

جوب در آسمان ...پس چه خیال کردی ؟! به خیالت مینویسم آسمان در چشم های تو ...آه مامانم اینا! از این عاشقانه های شیت شده!
یا حتی نه"آسمان در جوب " آخر وقتی به آن خوبی میشود آسمان را دید چه کاری است که به جوب نگاهی کنی برای دیدنش
اما گاهی باید جوب را در آسمان دید گاهی...باید...

کانال این وبلاگ هم راه اندازی شده :
https://t.me/kennelatsky

آخرین مطالب
پیام های کوتاه
پربیننده ترین مطالب
  • ۲۶ دی ۹۴ ، ۲۲:۵۷
    دور
  • ۰۷ بهمن ۹۴ ، ۲۳:۵۹
    .
آخرین نظرات
پیوندهای روزانه

۸ مطلب در دی ۱۳۹۷ ثبت شده است


هییت امشب روضه خونی سخنرانش آروم بود. مداحش هم آروم و غیر حرفه ای بود .صداش تعریفی نداشت و فقط آروم و معمولی روضه می خوند شاید معمولی ترین روضه ی دنیا اصلا وارد لحظه های سخت و نفس گیر نشد جیغ و داد نزد* حرمت نقاط ممنوعه رو نگه داشت آروم آروم روایت کرد ،میشد خودت رو بذاری وسط روایت ؛وسط آخرین نون پختن های حضرت زهرا (س)  برا بچه هاش، وسط آخرین شونه کردن موهای زینب وسط ِ... بگذریم ... خیلی جلو نرفت ... جاهای نفس گیر رو دور زد، روایت نکرد ،پرید رفت جای دیگه این ور اون ور ... شعراش گوشه ای میزد به تراژدی، اما خیلی لطیف و آروم و کم... باید خودت میرفتی تو روایت و به جاهای حساس که می‌رسید خودت لحظه رو تصور میکردی خودت... اون بخشیت کنمیتونهون بگه خشی ... مثل اینجا که صفحه کلید قاطی کرد . اون بخش بی زبان( شهود )ت یه لحظه چیزی می چشید و رد میشد شاید چشمی هم تر می شد وتمام ...

+گفتن ندارد

*مداح باس بدونه جیغ و دادی اگه هم باشه مال مخاطبه ، جیغ و داد کردن جزو کار اون نیست ...

فاطمیه

محمد
۲۹ دی ۹۷ ، ۲۲:۲۹ موافقین ۱ مخالفین ۰ ۰ نظر

علی دستش را آرام به شانه ی مه تاب گذاشت تا به داخل دالان هدایتش کند . مه تاب نفس عمیقی کشید. آرام داخل شد.علی همان جور که دستش روی شانه ی او بود،داخل شد..شانه ی مه تاب بالا و پایین می رفت . مه تاب برگشت. دوست نداشت علی صدای نفس زدنش را بشنود.با صدایی که مثل همیشه طیف نبود ، گفت:

-خواهش میکنم به من دست نزنید...

علی خشکش زده بود .دستش روی شانه ی مه تاب ثابت مانده بود .قدرتِ هیچ کاری نداشت.نمی توانست دستش را بردارد .مه تاب خودش دست علی را از روی شانه اش بلند کرد.دست ِراست علی در دست راست مه تاب بود .نمی دانست که چه می گوید.دست ِ علی را آرام فشرد و آرام تر گفت :
-قول بدهید که دیگر به من دست نمی زنید...

علی دیوانه شده بود. مه تاب که دستش را رها کرد، از خود بی خود شده از دالانِ دراز به دو بیرون پرید و رفت توی کوچه قندی. فقط می دوید..."از من خوشبخت تر کسی در دنیا هست؟"

از من او 
رضا امیرخانی


پ.ن:
چیه وهمِ این آدمی زاد ؟طرف بلاکت می کند! میگه دیگه با من حرف نزن فیلان و بهمان..."میتوانی" امیدوار تر شوی!🤦‍♂️


راستی آقا یه چیزی بگم !دوستی زیاد نگران شده بود... دوستان کسی که یه داستان جنایت خوب مینویسه که "الزاما "جنایت کار نیست! و الخ . العاقل یکفی الاشاره!


محمد
۱۷ دی ۹۷ ، ۱۷:۴۴ موافقین ۱ مخالفین ۰ ۰ نظر
ز حال ِما دلت آگه شود مگر وقتی 
که لاله بردمد از خاک کشتگان غمت
محمد
۱۲ دی ۹۷ ، ۱۴:۲۹ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰ نظر

اینم تا یادم نرفته بگم که تباه ترین تایمی که در این دانشکده گذرندم به یک ساعت و خرده ای که صرفا منتظر بودم اون میله لامصب آزمایش خستگی خسته شود یعنی صرفا منتظر بودیم ها نه اندازگیری ای نه هیچی صرفا منتظر! منم گوشیم خاموش بود و شارژر نداشتم . یعنی میخوام اوج تباهی رو بفهمید قشنگ روضه رو حس کنید . بعد این یکساعت و خورده که اون میله لعنتی با بار اولیش خسته نشد و ما خسته شدیم واخرش مجبور شدیم هی بار رو ببریم بالا تا بالاخره افتخار بدن و خسته شن و بشکنن! اخه برا خسته هایی چون ما میله به این زبر و زرنگی باس بیفته؟

بگذریم اینا رو گفتم یه صاحب نفسی دعا کنه پاس شیم دیگه این تباهی ها  ی این آزمایشگاه رو مجبور نشیم تحمل کنیم!


محمد
۱۰ دی ۹۷ ، ۱۲:۰۷ موافقین ۱ مخالفین ۰ ۰ نظر

این یادداشت را حوالی محرم نوشتم در اینستاگرامم منتشر کردم . در باره کاری به نام کافه محرم.

"میشه چی کار کرد؟"
.
هر چیز که بخواهد بماند باید نیازی را برطرف کند و میزان مانایی آن چیز به عمق نیازی که برطرف می کند بستگی دارد. و مُحرم و عاشورا را رهیافتی برای حل عمیق ترین نیاز ها و پر کردن عمیق ترین خلا های انسان و جوامع انسانی یافته ایم .
گرچه گاهی در زرق و برق پوسته و قالب و سنت و فرهنگ توانایی های این این رهیافت تاریخی را گم میکنیم.و ظرفیت های عظیم این موهبت تاریخی را دست کم میگیریم. و وظیفه ی کسانی که قالب ها چشم هایشان را مسحور خویش نکرده اند این است که این رهیافت را در دل این سنت ها #مشخص کنند و اگر قالب سنت ها مانع هدف اصلی اند قالب های نویی متناسب با هدف اصلی و شرایط زمان بریزند.

محمد
۰۹ دی ۹۷ ، ۲۱:۱۳ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱ نظر

فرهنگ اگه تن به بازسازی هرمنوتیکی نده باید منتظر باشه جریان های فلسفه تحلیلی ریشه اش رو بزنند!

.

یه مجوعه ریز ریز میخوام بنویسم حول این موضوع به حول و قوه الهی اگه عمر و عزم اجازه بدن ان شاالله. فعلا هم فقط اینجا میزنمشون که خصوصی تره فضاش برام.البته از اون چیزاست که قبل انتشارشون باید حلاج وار بگم: ...یا بابکر دست برنه که عزم کاری عظیم داریم که ...😅




محمد
۰۹ دی ۹۷ ، ۱۹:۰۹ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰ نظر

‏ فهم استدلال های حرکت جوهری واقعا نیاز داره بتونی مثل کسی که در قرن 8 ام زندگی میکرده نسبت به حرکت فکر کنی!

و این برای منی که رشتم مکانیکه و یه عمری یادگرفتم چجوری مثل یه انسان مدرن به حرکت نگاه کنم واقعا سخته!

محمد
۰۸ دی ۹۷ ، ۲۳:۰۰ موافقین ۱ مخالفین ۰ ۰ نظر

متاسفانه هدف ها اونقدر زور ندارند که ازشون انگیزه ای برای انجام چیزی پیدا کنم و تنها لحظات منتهی به از دست رفتن اون چیز مثلا شب امتحان پایان ترم درسی  که میانترمش رو سفید دادم هدف ها میتونن برانگیختم کنن دقیقا همون لحظه که عمق دره ی فقدان قابل دیدن میشه و البته خب اون موقع وقت به اندازه کافی برای رسیدن به هدف وجود نداره و مخصوصا وقتی با کمال گرایی افراطیم جمع میشه بی خیالش میشم و میگم خب تهش چی اصلا و اون لحظات پایانی هم از دست میره . در عوض خود کار ها و پروسه ها و موضوعات اند که میتونن برام جذاب بشن مثلا لذت کشف که وقتی در چیزی برام متبلور میشه بی حد براش وقت میذارم و ... 

اما خب این وضع موجود بود حکما زمان هایی در زندگی پیش میاد که باید کاری که دوست نداری بکنی تا جایی که میدونم این سنت تربیتی خداست . البته فکر کنم! خب او وقت باید چه کرد هر بار شکست خورد و انجام نداد؟ خیر . من چیز دیگری میخواهم . وضع مطلوبم این است که در هر چه امر هو بود با شور بروم و عشقش چنان سرشارم کند که سر ندادنم چیست . که همانا امر او به خیر تعلق می گیرد. و انچه نیکویی و عافیت دو دنیا دارد . اما خب این شور مدامم نیست از من فاصله است تا این حال. فاصله ای بزرگ و طولانی . 

خلاصش میشه این که :

زان پیشتر که عالم فانی شود خراب

ما را ز جام باده ی گلگون خراب کن 

 حافظ

محمد
۰۵ دی ۹۷ ، ۱۹:۲۹ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲ نظر