جوب در آسمان

خیس نشوید!

جوب در آسمان

خیس نشوید!

جوب در آسمان ...پس چه خیال کردی ؟! به خیالت مینویسم آسمان در چشم های تو ...آه مامانم اینا! از این عاشقانه های شیت شده!
یا حتی نه"آسمان در جوب " آخر وقتی به آن خوبی میشود آسمان را دید چه کاری است که به جوب نگاهی کنی برای دیدنش
اما گاهی باید جوب را در آسمان دید گاهی...باید...

کانال این وبلاگ هم راه اندازی شده :
https://t.me/kennelatsky

آخرین مطالب
پیام های کوتاه
پربیننده ترین مطالب
  • ۲۶ دی ۹۴ ، ۲۲:۵۷
    دور
  • ۰۷ بهمن ۹۴ ، ۲۳:۵۹
    .
آخرین نظرات
پیوندهای روزانه

وهمِ نیرومند!

دوشنبه, ۱۷ دی ۱۳۹۷، ۰۵:۴۴ ب.ظ

علی دستش را آرام به شانه ی مه تاب گذاشت تا به داخل دالان هدایتش کند . مه تاب نفس عمیقی کشید. آرام داخل شد.علی همان جور که دستش روی شانه ی او بود،داخل شد..شانه ی مه تاب بالا و پایین می رفت . مه تاب برگشت. دوست نداشت علی صدای نفس زدنش را بشنود.با صدایی که مثل همیشه طیف نبود ، گفت:

-خواهش میکنم به من دست نزنید...

علی خشکش زده بود .دستش روی شانه ی مه تاب ثابت مانده بود .قدرتِ هیچ کاری نداشت.نمی توانست دستش را بردارد .مه تاب خودش دست علی را از روی شانه اش بلند کرد.دست ِراست علی در دست راست مه تاب بود .نمی دانست که چه می گوید.دست ِ علی را آرام فشرد و آرام تر گفت :
-قول بدهید که دیگر به من دست نمی زنید...

علی دیوانه شده بود. مه تاب که دستش را رها کرد، از خود بی خود شده از دالانِ دراز به دو بیرون پرید و رفت توی کوچه قندی. فقط می دوید..."از من خوشبخت تر کسی در دنیا هست؟"

از من او 
رضا امیرخانی


پ.ن:
چیه وهمِ این آدمی زاد ؟طرف بلاکت می کند! میگه دیگه با من حرف نزن فیلان و بهمان..."میتوانی" امیدوار تر شوی!🤦‍♂️


راستی آقا یه چیزی بگم !دوستی زیاد نگران شده بود... دوستان کسی که یه داستان جنایت خوب مینویسه که "الزاما "جنایت کار نیست! و الخ . العاقل یکفی الاشاره!


نظرات  (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی